خياليهء انسان با قوهء خياليهء حيوان تفاوت بسيار دارد .
غرض اين است اكثرى از مردم به شهادت احوال و آثار و افعال و اقوالشان در مرتبهء خيال توقف كردهاند و چنان كه گفتهايم حيوانات باهوشند و تمدّن حيوانى دارند نه انسانى ، و همه كيرودار و بگير و ببند و دادوستدشان به قول ملاى رومى در دفتر چهارم مثنوى همانند قلعهگيرى كودكان است . آن كودكى كه چيره آيد بر سر خاك توده بر آيد و لاف زند كه قلعه مراست ؛ كودكان ديگر بر وى رشك برند .
وقتى استادم علّامه شعرانى برايم حكايت فرمود كه ناصر الدين شاه به شخصى نامهاى نوشت ، چون نامه به وى رسيد كسانش را خواست و نامه را به خوانندهاى داد كه بخواند ، همين كه خواننده نام آن شخص را به زبان آورد ، شخص مزبور به اين و آن نگاه مىكرد و با دست خود به خود اشارت مىنمود و به زبان بومى مىگفت :
مو ( يعنى من ) . آرى
بر خيالى صلحشان و جنگشان * وز خيالى فخرشان و ننگشان
مقصودم اين نيست كه قوهء خيال غلط و نارواست بلكه مرادم اين است كه نبايد در اين حدود توقف كرد بلكه جميع قوا از طبع تا عقل وسايل پيشرفت انسان و تور شكار اوست . اگر انسان آنها را نداشته باشد ناقص است ، بايد آنها را به كار ببرد تا درجه درجه به مدارج و معارج مقامات شامخهء انسانى عروج كند نه در حدّى از آن حدود بماند . به قول دانشمند بنام مجدود بن آدم سنايى غزنوى در كتاب شريف حديقة الحقيقه .
عالَم طبع و وهم و حسّ و خيال * همه بازيچهاند و ما اطفال
غازيان طفل خويش را پيوست * تيغ چوبين از آن دهند به دست
تا چو آن طفل مردِ كار شود * تيغ چو بينش ذو الفقار شود
در بعد خواهيم دانست كه انسان را سه سير است يكى سير مادّى طبيعى ، و دوم سير برزخى مثالى ، و سوم سير عقلى . اول و دوم را نهايت است و سوم بىنهايت .