برداشته افراشته است . رودخانهء هزار هم با هزاران پيچ و خمش چون اژدهاى دمان ، جوشان و خروشان بسان تنّين فلك بر گرد كوكب قطبى جدى ، بر او حلقه زده است .
قلّهاش را برف فرا گرفته است و بر زيبايى او افزوده است . قرص خورشيد هم در مقابل او قرار گرفته و زلال مىتابد ، از مواجه شدن شمس با قلهسار پر برفش گوئى مقابله نيريّن است كه جمالى ديگر يافت و بخصوص اشعه آفتاب تير كه اندامش را تيرباران مىكند هر دم نورانىتر مىشود . از نزديك بر اثر درّهها و شعبههاى هولناكى كه از سر تا به پايش به هر سو منشعب است همچو مخروط مضلّعى كه منشورش نامند ، به نظر مىرسد . از دور چنان نمايد كه گويى شيخى سالمند ولى نورانى و تنومند كه عمامهء تميز شير شكرى بر سر دارد و عباى پشمين خاكسترى بر دوش ، بسيار با وقار و خويشتندار مربّع بر زمين نشسته است ، و كوههاى ديگر خرد و كلان بسان بچگان جناب شيخ ديده به چهرهء نورانى پدر دوختهاند .
تصديق مىفرماييد اين چند جمله كه در وصف كوه دماوند گفتهايم شرحى است از هزاران كاندر عبارت آمد . حرف ما اين است كه آيا اين اوصاف و احوال را در خواب و بيدارى ادراك مىكنيم يا نه ؟ البته هيچ كس نمىگويد نه . حالا كه ادراك مىكنيم بفرماييد آيا كوه دماوند را با اوصاف مذكور از ابعاد و اشكال و ارتفاعات و كوههاى ديگر كه در خواب و بيدارى مىبينيم آيا همه آنها را بر سلولى كه بايد با چشم مسلّح ديده شود مىبينيم ؟ به اين بيان كه اشياء مذكور خارجى به تناسب واقعيتشان كوچك شدهاند و بر سلولى منطبعاند و ما آن همه اجسام و مقادير و هيأت و اوضاع را از انطباع بر سلول دماغ پى مىبريم ، راستى اين طور است يا اين كه ما آن اجسام را با اوصاف مذكور ادراك مىكنيم ؟ نمىبينم كه هيچ بخردى در اين واقعيت كه آن اجسام با بزرگى و اوصافشان ادراك مىشوند شك و شبهه كند . علاوه اين كه چنين شبههاى شبههء در بديهيات است كه مقبول و مسموع نيست .
اينك مىپرسيم كه اين همه اشكال و صور خيالى با چنان ابعاد و اوضاع كه ادراك مىشوند وعاء تحقق آنها چيست ؟ بديهى است كه اگر هر عضوى از اعضاى پيكر
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 201
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٠١