گويند ابو حامد محمد غزالى آنچه را فرا مىگرفت در دفترها مىنوشت . وقتى با كاروانى در سفر بود و نوشتهها را يك جا بسته با خود برداشت در راه گرفتار راهزنان شدند . غزالى رو به آنان كرد و به التماس گفت اين بسته را از من نگيريد ديگر هر چه دارم از آن شما . دزدان را طمع زيادت شد آن را گشودند و جز دفترهاى نوشته چيزى نيافتند . دزدى پرسيد كه اينها چيست ؟ چون غزالى وى را بدانها آگاهى داد دزد راهزن گفت علمى را كه دزد ببرد به چه كار آيد . اين سخن دزد در غزالى اثرى عميق گذاشت و گفت پندى به از اين از كسى نشنيدم و ديگر در پى آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد .
آرى بهترين دفتر دانش و صندوق علوم براى انسان گوهر جان و گنجينهء سينه او است بايد دانش را در جان جاى داد و بذر معارف و علوم را در مزرعهء دل به بار آورد كه از هر گزند و آسيبى دور ، و دارايى واقعى آدمى است .
درس چهل و هشتم
از دو برهانى كه در اين دو درس آورديم نتيجه گرفتيم كه صورت كليهء علميه يعنى علم به آن حيث كه علم است حقيقتى است جز ماده و حتى عارض بر ماده هم نيست .
از برهان ، حكم قطعى يقينى بدون شك و ترديد حاصل مىشود . در حكم وى جاى انگشت اعتراض احدى نيست . پس هيچ اندامى از پيكر آدمى جاى علم نيست زيرا همهء اعضا ، جسماند . آن استخوان ران كه ستون بدن و بزرگترين عضو اين پيكر است جسم است و آن رگهاى مويى بلكه به مراتب باريكتر از مو و ذرات بسيار ريز و خرد ديگر كه به چشم ديده نمىشوند و در اين پيكر بوالعجب در كارند ، هم جسماند و جسم ماده است .
حال تصديق فرمودهايد كه دماغ جاى علم نيست و علم در ياختههاى دماغ