همانطور كه عمل به نفس مظهر عمومى تمام فعاليتهاى جهاز عصبى است ، عقل هم مظهر عمومى تمام فعاليتهاى دماغ مىباشد . آيا چه مىشود كه اتمها و سلولهاى عصبى ( يا ماده ) ايجاد احساس و شعور مىكنند ؟ اين از مسايلى است كه بوشنر به توضيح آنها كارى ندارد و فقط مدعى است كه اين اعمال اتفاق مىافتد .
بوشنر به اين اندازه پريشان گويى بس نكرده پيشتر مىرود و جاى قواى تفكر و تخيل و حافظه و ادراك عدد و مكان و نيروى تشخيص زيبايى و امور بسيار ديگرى را در عقدههاى عصبى و مراكز مختلفه دماغى مشخص مىسازد . او مىگويد عدد افكارى كه در عقل كامل مىتواند وجود داشته باشد از صد هزار تجاوز نمىكند ، ولى در پانصد يا هزار ميليون سلول كه در عقدههاى عصبى موجود است ، جاى خالى براى تركيبات عقلى ( و حتى قواى عقلى ) ديگر وجود دارد .
شايسته است از مذهب مادى خاصى كه بر مبناى قياس منطقى ساخته شده ، و نمايندهء آن او بروگ مىباشد ، نيز كلمهاى چند گفته شود . خلاصهء عقيدهء او اين است كه اشيا و اعيان عالم خارجى همان تصورات و افكار ما هستند ، و چون موجودات خارجى صاحب امتداد مىباشند ، لازم مىآيد كه افكار ما نيز امتداد داشته باشد ، و چون مركز افكار در عقل است ، ناگزير عقل نيز صاحب امتداد مىشود و چون صاحب امتداد مادى است ، ناچار عقل نيز مادى خواهد بود . شك نيست كه با همين مقدمات كه او بروگ چيده است ، مىتوان به نتيجهاى رسيد كه كاملا با نتيجهاى كه وى به آن رسيده حالت تضاد داشته باشد . « 1 » اكنون به نقد فلسفهء مادّى از لحاظ كلى و عمومى آن مىپردازيم : ادلّهاى كه مادّيون به وسيله آنها از عقيده خود دفاع مىكنند ادلّهء بسيار ضعيفى مىباشد . فلسفه قديم كه براى
هامش
( 1 ) . مثلا مطابق روش نتيجهگيرى اوبروگ در ماده بودن عقل ، گوييم : كه من محبّت را ادراك كردم پس فكر من محبت را يافت ، و مركز فكر نيز امتداد ندارد و هر چه كه امتداد ندارد ماده نيست ، پس عقل ماده نيست . و اين نتيجه ضدّ نتيجهء اوبروگ است كه گفت : عقل مادّى است .