قدماى پيشين گفتند ) محال است كه بياييم براى اشيا اسباب و عللى موجود است و ما آنها را مشاهده كنيم و از آنها عدول كنيم و آنها را از علل بودن معزول گردانيم و علل مجهولى را كه بخت و اتفاق باشد طلب كنيم ؛ زيرا حافر كه چاه مىكند در اثناى حفر كه به گنج برخورد كرده است مردم گول ( يعنى جاهل به سبب ) مىگويند بخت سعيد با او پيوست ؛ و اگر در آن چاه لغزيد و پاى او شكست مىگويند بخت شقى به او پيوست ؛ و حال اين كه البته بختى به او نپيوست بلكه هر كسى كه كندن او در مسير دفين است به آن دفين مىرسد و هر كس كه از لب چاه بلغزد مىافتد .
و اگر كسى از خانه بيرون شد و به بازار رفت تا در دكّان خود بنشيند و به غريمى كه او راست برخورد كرد و به حق خود پيروز شد ، مردم گول گويند كه اين از كار بخت است و حال اين كه چنين نيست بلكه از اين جهت است كه آن شخص روى به سوى مكانى آورد كه غريم او در آن مكان بود . و او هم حسّ بصر ( چشم ) داشت و او را ديد .
گفتند ( يعنى قدماى پيشين گفتند ) اگر آن كس را كه در بيرون رفتنش از منزل به بازار غايتى جز اين غايت ( يعنى ظفر به غريم ) باشد چنين نيست كه بيرون رفتنش به بازار سبب حقيقى براى ظفر به غريم نباشد ؛ چه اين كه روا است كه براى يك فعل چند غايت باشد بلكه بيشتر كارها اين چنيناند ( كه آنها را چند غايت است ) جز اين كه مستعمل آن فعل يكى از آن غايات را غايت قرار مىدهد و ديگر غايات را به حسب وضع خود بر كنار مىنمايد نه اين كه در واقع و نفس الامر آنها را غايات نباشند و حال اين كه آنها در نفس الامر غايتاند كه شايستهاند كه شخص مستعمل آن فعل ، هر يك آنها را غايت قرار دهد و ما سواى آن را ترك كند . نه اين است كه اگر اين انسان ( يعنى اين كه از خانه بيرون شد و به بازار رفت و بر غريم خود ظفر يافت ) آگاه بود كه غريم در آنجا اقامت دارد ( يعنى به باشگاه بدهكار آگاه بود ) و از خانه بدر مىرفت كه آهنگ او را داشت و به دو دست مىيافت نمىگفت كه اين به بخت از او واقع شد ، بلكه جز آن را اگر پيش مىآمد مىگفت به بخت و اتفاق است ؟ پس آن را ( كه قصد ظفر به غريم است ) يكى از امورى مىبيند كه خروج او ( از منزل به سوى بازار ) براى آن بوده است
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 154
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٥٤