مولوى فرموده است :
مُلكَت حسنش سوى زندان كشيد * حكمت علمش سوى كيوان كشيد
شه غلام او شد از علم و هنر * مُلك علم از ملك حُسن آسودهتر
بارى از دروس گذشته نتيجه گرفتيم كه وعاى علم موجودى ماوراى طبيعى است و بدن و اجزا و اعضاى آن ، ظرف علم نيستند و نيز از دروس پيشين فرا گرفتيم كه ناقص چون به سوى كمال مىرود او را مخرجى بايد كه وى را از قوت به فعل رساند و از نقص به كمال كشاند و آن مخرج خود بايد واجد كمال باشد كه معطى شىء فاقد آن نتواند بود . اينك گوييم كه آن مخرج كيست و چگونه نفس انسانى از نقص به كمال مىرسد . آيا آن مخرج هم از موجودات ماوراى طبيعت است يا از عالم طبيعت است و در هر دو صورت بايد كه قاهر و مستولى بر نفس باشد تا مكمّل وى بود و نيز خود بايد واجد علم باشد تا معطى وى بود . آيا صحيح است كه بگوييم آن مخرج يكى از موجودات عالم طبيعت است ؟ اگر درست به درسهاى گذشته دقّت كرده باشيد خواهيد فرمود كه محال است مخرج از عالم طبيعت باشد زيرا كه مخرج مكمّل و معطى است و خود بايد عالم و ظرف علم باشد تا ديگرى را به كمال برساند و ثابت كرديم كه علم و وعاى علم هر دو از ماوراى طبيعتاند ، پس مخرج هم موجودى از ماوراى طبيعت است . پس تا كنون با دو موجود فوق الطبيعه آشنا شدهايم و سفرى از طبيعت به ماوراى آن كردهايم و به عبارت اخرى از دنيا به آخرت سفرى كرديم و تنها چيزى كه دليل راه ما به آخرت شده است همانا حقيقت خودمان مىباشد و هيچ كتابى بهتر از اين راهنماى انسان نيست . لذا دانشمندان معرفت نفس را مرقات معارف ديگر دانستهاند پس هر يك از ما را مرحلهاى به نام طبيعت و مرحلهاى به نام فوق الطبيعة و ماوراء الطبيعة است و مسلّم است كه اين دو مرحله از يكديگر گسيخته نيستند ، بلكه يك موجود است كه او را يك تشخّص و هويّت است و مطابق لحاظها و اعتبارها