و راديو و تلويزيون و ديگر چيزها را براى ما حكايت مىكردند شايد باور نمىكرديم .
غرض اين است كه نطفهها از قوّت به فعليت رسيدند كه اين چنين منشأ آثار گوناگون شدند پرسش ما اين است كه چگونه از نقص به كمال رسيدند و چنين صورت شگفت يافتند و به چنان اسرار جورواجور آگاه گرديدند . البته بايد مخرجى باشد كه خود واجد كمال باشد تا آنها را از نقص به كمال رساند .
پس يقين در عقل هر داننده هست * اين كه با جنبنده جنباننده هست
گر تو او را مىنبينى در نظر * فهم كن آن را به اظهار اثر
تن به جان جنبد نمىبينى تو جان * ليك از جنبيدن تن جان بدان « 1 »
درس سى و سوم
از گفتگوهاى گذشته اين نتيجه حاصل شد كه بايد ناقص متحرك به سوى كمال را مخرجى باشد تا وى را از نقص به كمال رساند . و نيز از بحث و فحصهاى قبل دانسته شد كه انسان هر چه داناتر مىشود آثار وجودى او بيشتر و قوىتر مىگردد و مشابهت او به اصلى كه علم است شديدتر مىگردد . و دانستى كه مخرج ناقص به كمال خود بايد واجد آن كمال باشد . اكنون گوييم كه آن مخرج علاوه بر اين كه خود صاحب آن كمال است بايد مسلّط و قاهر بر آن ناقص نيز باشد و با وى يك نحو ارتباط داشته باشد تا بتواند وى را به فعليّت رساند و ناقص هم بايد منقاد او باشد و با وى يك نحو ارتباط داشته باشد تا بتواند وى را به فعليّت رساند و ناقص هم بايد منقاد او باشد تا در سايهء انقياد و متابعت به كامل به كمال برسد . و در مباحث پيشين دانسته شد كه اسباب ظاهرى از استاد و كتاب و گفت و شنيد و غيرها همه معدّاتند نه علت تامّ ، پس بايد ببينيم كه علّت تامّ كيست و كجايى است و از چه جنس است و به چه نحو مىتوان به دو دست يافت ، و او خود به خود واجد كمال است يا كمال او هم كسبى است و از ديگرى
هامش
( 1 ) . مثنوى ، اوّل دفتر چهارم .