مرادى را ز اوّل تا ندانى * كجا در آخرش جستن توانى
بلى اين حرف نقش هر خيال است * كه نادانسته را جستن محال است
و اكنون كه در آغاز سير علمى و سلوك نفسانى هستيم در پيرامون اين مطلب به همين اندازه اكتفا مىكنيم و تا چون هنگام شرح و بسط آن فرا رسد به تفصيل وارد در بحث مىشويم و به بيان آن مىپردازيم .
در اينجا بايد انديشه كرد كه چگونه اين تصور اجمالى براى انسان پيش مىآيد ، و به چه راهى همين راه باريك و تصور اجمالى به مقصودش را به دست مىآورد ، و پس از آن كه در طلب آن كوشش مىكند چگونه از راه كوشش مىيابد . يابنده كيست و دارندهاى كه دهنده است كيست و نحوهء گرفتن آن و دادن اين چگونه است و تميز بين آن دو از چه روست و چگونه يابنده رشد نفسانى مىكند يعنى كمال و دانشى كه فرا گرفته است به چه نحوه عايد او مىشود و در تكميل او به كار مىآيد . در دروس گذشته دانستيم كه گفت و شنيد و استاد و تعليم و تعلّم و كتاب خواندن و از اين گونه امور همه معداتند و هيچ يك از آنها علت تامّه نيست كه كمالده باشد و مىبينيم كه هر چه داناتر مىشويم آمادهتر براى فرا گرفتن بيشتر مىشويم و گرايش ما به كمال افزونتر مىشود يعنى به سوى علم پيشتر مىرويم . آيا علمى قايم به ذات خود و اصيل در هستى بايد باشد كه به فرا گرفتن دانش به سوى او پيشتر مىرويم يا نه ؟ در اصول گذشته دانستيم كه دهنده بايد خودش دارنده باشد و گرنه ندار چگونه مىدهد ؟
اسكندر از استاد خود ارسطو صد و پنجاه مسأله پرسيده از آن جمله گويد :
گفتم معدن ما از كجاست ؟
گفت از آنجا كه آمديم .
گفتم از كجا آمديم ؟
گفت از آنجا كه اوّل كار بود .
گفتم به چه دانيم كه از كجا آمديم ؟