ظهور دارد پس اگر جوهر انسان از جنس جواهر اين اجسام بودى كمالات وى نيز از جنس كمالات ايشان بودى و كمتر از آن ، و بر تقديرى كه كمتر نبودى تفاوت وى بر آنها از جنس تفاوت يكى از انواع بودى بر ساير آن انواع ، مثلا از جنس تفاوت فرس بودى بر حمار يا تفاوت نخل بر بيد يا تفاوت لعل بر سنگ يا از جنس تفاوت حيوان بر نبات و نبات بر جماد و حال آن كه معلوم است كه تفاوت انسان بر ساير موجودات نه از مقولهء تفاوتهاى مذكوره است بلكه هيچگونه مناسبتى با تفاوتهاى مذكوره ندارد مگر بر سبيل تشبيه و تمثيل و تقريب معقول به محسوس چنانچه در مجازات متعارف است . و اين بيانى كه نموده شد اگر چه دقيق است امّا نه وقتى كه فهم آن موقوف بر عرض علمى يا طول بحثى باشد بلكه هر صاحب ذهن مستقيم كه تأمل و ملاحظه در خواص و آثار انواع مذكوره نمايد اين معنى بر او نيك روشن خواهد شد .
اين جوهر را به روح و نفس ناطقه تعبير مىكنند ، مقصود اثبات مباينت اين جوهر با ساير جواهر محسوسه است » .
غرض اين است كه اين همه صور و اشكال گوناگون در پيكر اين و آن ، از كانى و رستنى گرفته تا حيوانى و انسانى ، مىنگريم كه همه از نقص به كمال رسيدهاند و در مسير حركت از ندارى به دارايى ارتقا يافتهاند و تكامل جستهاند . سخن در اين است كه چگونه و به چه دستى و از ناحيهء چه كسى از قوه به فعل آمدند و مخرج آنها از قوه به فعل كيست . اين هويّت و شخصيّت هر فرد انسان است كه هر عضوى پيكرش را مزاجى خاص است و باز مجموع آنها را مزاجى خاص و هر يك را صورتى خاص است و باز مجموع را صورتى خاص و هر يك را فعلى خاص است و مجموع را فعلى خاص ، و هر يك را هدفى خاص است و مجموع را هدفى خاص و هر يك را نيز غذايى خاص است . مثلا آن مادّهاى كه بايد به ناخن غذا بدهد غير از آن مادّهاى است كه به مردمك چشم غذا مىدهد . آن موادّى كه بايد پوست بدن شود غير از آن موادّى است كه گوشت انسان مىشود و همچنين در رگ و پيه و پى و استخوان و جز آنها . و همچنان كه هر عضوى در شكل و هيأت و مهندسى آن با عضو ديگر تفاوت دارد
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 99
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٩٩