تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
شايد اين داستان افسانه باشد ولى :
زهر افسانه حرفى مىتوان خواند * زهر بازيچه رمزى مىتوان يافت
و يا به قول ملاى رومى :
اى برادر قصّه چون پيمانه است * معنى اندر وى بسان دانه است دانهء معنى بگيرد مرد عقل * ننگرد پيمانه را گر گشت نقل
داستانش اين است كه عربى بر شترش سوار بود و به جايى مىرفت ، شتر در اثناى راه تب كرد ، تب كردن شتر همان و مردن و افتادنش همان ؛ مرد عرب گرداگرد شتر مىگشت و يك‌يك اعضا و اندامش را مىنگريست و به دو مىگفت سرت كه سالم است و دست و پايت هم كه درست ، از اندام تو كه چيزى كاسته نشد همه هم به جاى خود برقرار است چرا از جاى خود حركت نمىكنى چرا نهيب مرا نمىشنوى چه چيزى از تو گرفته شد كه اين چنين افتاده‌اى و هيچ توان و نيرو ندارى و دم بر نمىآورى و . . . همين كه نفس انسانى يا حيوانى از بدنش قطع علاقه و ارتباط كرد بدن جمادى بيش نيست ، چنان كه مىبينيم او را هيچ نيروى رستن و جنبيدن و دانستن نيست بلكه يك‌يك اندامهايش از يكديگر گسسته مىشود . پس بايد حس و حركت و فهم و شعور همه از آن گوهر نفس بوده باشد و او بود كه حافظ اعتدال و تناسب و زيبايى اندامش بود ، و او را مىپرورانيد . اكنون جا دارد كه در كار و تصرف و تدبيرش در بدن تأمل كنيم . التفات بفرماييد ، الآن كه من حرف مىزنم و شما مىنويسيد هر يك از شما ، هم مىنويسد و هم مىشنود و هم مىبيند و هم نفس مىكشد و هم مىبويد و هم لمس مىكند و هم فكر مىكند و هم به معانى اين حرفها پى مىبرد و هم اين كه مواظب احوال و اوضاع خود است ، اينها همه از پرتو فروغ نفس است . باز مىبينيم در عين حال كه اين همه سرگرمى و مشغله دارد حافظ بدنش هم هست آن هم هر عضوى از بدنش را شكلى خاص و مزاجى خاص است بايد به همه غذا بدهد و اعتدال حال