تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
است بلكه نفس و بدن با هم يك شخصيت و هويت‌اند ، از جنس همين بدن باشد يا دو جسم مقرون و با هم را در هر حال وزن كنيم بايد به يك وزن باشد . پس اين اختلاف احوال چگونه خواهد بود ؟ مسلما بايد اين احوال از ناحيهء آن نيروى به نام نفس باشد زيرا ما را بدن و نفس است و هر دو ، يك شخصيت ما را تشكيل مىدهند و جا دارد كه بدن را به عنوان مرتبهء نازل نفس بدانيم زيرا آنچه كه از آثار وجودى در بدن مىبينيم همه از نفس به او مىرسد و شايد به تشبيهى تا اندازهء موافق و به تمثيلى تا قدرى مطابق توان گفت كه نفس ، چراغ است و بدن چراغدان . و شايد هم كه اين تمثيل چندان مناسب نباشد و نسبت نفس با بدن برتر از چراغ و چراغدان باشد . فعلا سخن ما اين است كه همهء شؤون و اطوارى كه از بدن مشاهده مىشود از گوهر نفس صادر مىشود و مبدأ پيدايش اينها او است چنان كه مىبينيم انسانى كه به تعبير مردم مرده است كالبد تن ، جمادى است افتاده و نمىتوان گفت كه بدن او است چه آنگاه بدن او است كه در او تصرف و بدان تعلّق داشته باشد و آثار وجوديش را در وى تصرف مىكرد و در شخصيت و هويت او دخيل بود و افعال و آثار بارز و ظاهر از وى را به خود نسبت مىداد كه از اين روى وى را مرتبهء نازلهء نفس گفته‌ايم . مگر نه اين است كه بدن مرده متلاشى مىشود و طراوت و تازگى و توازن و تعادل و تناسب اعضا و جوارحش را از دست مىدهد . پس آن سبكى و سنگينى ، و فرمان جستن و پريدن ، و اين تازگى و زيبايى ، و بستگى و پيوستگى و همهء احوال و اطوار طارى بر بدن و كارهاى گوناگونش از كار كارخانهء مغز ، و دستگاه گوارش ، و ضربان قلب ، و جذب و دفع و قبض و بسط و همه ادراكات بايد از نفس باشد كه در ظاهر و باطن بدن ظهور و تجلّى مىكند و مطابق هر موطنى و موضعى اسم خاصّ پيدا مىكند . در معنى مقصود ما ملّاى رومى را در دفتر اوّل مثنوى چند بيتى بسيار شيرين و دل‌نشين است كه مناسب است اين درس را به گفتار بلند وى خاتمه دهيم :
گر چه آهن سرخ شد او سرخ نيست * پرتو عاريت آتش زَنيست گر شود پر نور روزن يا سرا * تو مدان روشن مگر خورشيد را