بسيار تفحّص كردهام ولى بدان دست نيافتهام . « 1 » واقعا نكتهاى بسيار دقيق و حرفى در خور و شايان تحقيق است . التفات بفرماييد ، اقتضاى جسم اين است كه در يك جا قرار گيرد و اگر او را حركت انتقالى از جايى به جاى ديگر و يا حركت وضعى و يا هر دو بوده باشد بايد بجز طبيعت جسميّه و صورت طبيعيّهء آن امر ديگرى باشد كه وى را به حركت درآورد . بدن جسم است و او را وزنى جسمانى است و بر زمين قرار دارد و بايد به اقتضاى طبيعتش در يك جا افتاده باشد امّا نفس اراده مىنمايد و او را از جايش بلند مىكند و وى را به اين سوى و آن سوى مىبرد . راستى بدن كه در تكاپو و جنب و جوش است خيلى تماشايى است كه اين مقدار جسم چگونه در تحت تصرّف و تسخير نفس است و آن چه نيرويى است كه بر وى مسلط است كه گاهى وى را با چه شتاب و فرزى به سويى مىبرد و ناگهان فرمان ايست مىدهد و يا او را مىنشاند و يا وى را برمىخيزاند و به ديگر احوال و اطوار گوناگون كه وى را بدانها وادار مىكند و همچنين حيوانات كوهپيكر و پرندگان بزرگ اندام و نهنگها و بالهاى شگفآور را مىبينيم كه در هر يك آنها نيرويى است كه بر بدن وى حكومت مىكند و او را در تحت تصرف خود مىدارد و بدان تعلّق خاصى دارد و چون آن نيرو از آنها برود پيكر جسمانى آنها متلاشى مىشود و قدرت بر هيچ كارى ندارد و آن هيبت و ترس و بيمى كه از آنها مشاهده مىشد نيز زايل مىگردد .
يكى از نويسندگان پيشين داستانى از مرد عرب و شترش را حكايت مىكند كه
هامش
( 1 ) . پس از چندى بدان دست يافتم كه متأله سبزوارى در تعليقاتش بر اسفار آنجا كه صدر المتألهين در فصل چهارم باب هشتم قسم چهارم اسفار ( ص 47 ، ج 9 ، ط 2 ) فرمايد : انما النفس تحصّل الجسم و تكوّنه و هى الذاهبة به الى الجهات المختلفة گويد : و نعم ما قال الشيخ الرييس : ان الناس لكون الحس عليهم غالبا اذا رأوا ان المقناطيس يجذب مثقالا من الحديد صاروا يتعجبون منه ، و طفقوا يستغربونه ، و لم يتعجّبوا من جذب نفوسهم ابدانهم الطبيعية الى الميمنة و الميسرة و الصعود الى فوق و الهبوط الى اسفل فقط يسكن و قد يتحرك و قد يعدو و قد يصرع و قد يلحقه اوضاع أخر بحيث انه مسخر تحت قدرتها كالكرة تحت الصولجان و الاوراق و الأغصان تحت الريح .