مىدانست ، به اعتراف تو ، خود افعال خود را پيش از آفرينش خود مىدانست ، پس او تعالى را هم جبر لازم آيد و هر چه جواب تو را است در افعال او تعالى ذكره جواب ما است در افعال مردم .
و آنچه تحقيق است در اين موضع آن است كه علم او تعالى هر چند موجب فعل معين باشد ، اما چون موجب فعلى باشد كه سبب قريب آن فعل قدرت و ارادت شخص باشد منافى اختيار آن شخص نباشد .
آنچه صاحب شمع اليقين در اشاره به دو قسمت ذات گفته ، نيكو گفته است .
در كتب ملل و نحل آوردهاند كه طايفهاى از مردم ، منكر ارسال رسل و انزال كتب آسمانى بودهاند ، از اين روى كه ذاتى هيچ چيز را نمىشود از او گرفت ، پس تعليم و تربيت انبياء به چه كار آيد .
اين منكران همزبان با براهمه يعنى دانشمندان و بزرگان هندند كه به بعثت پيغمبران اعتقاد نداشتند و مىگفتند اگر پيغمبران چيزى موافق عقل آورند ، عقلاء از آنها بىنيازند ، و اگر مخالف عقل آورند ، نبايد پذيرفت .
خواجهء طوسى در اين باره ، در مسألهء نخستين مقصد چهارم تجريد الاعتقاد گويد : « و شبهة البراهمة باطلة بما تقدم . »
و شارح علامه در بيان آن گويد :
احتجت البراهمة على انتفاء البعثة بأنّ الرسول إمّا أن يأتي بما يوافق العقول أو بما يخالفها ، فإن جاء بما يوافق العقول لم يكن إليه حاجة و لا فائدة فيه ، و إن جاء بما يخالف العقول وجب ردّ قوله .
و آنگاه شروع به ردّ اين شبهه كرده است .
در اين موضوع عارف رومى در اواسط دفتر سوم مثنوى نيكو گفته است :
منع كردن منكران انبياء عليهم السّلام را از نصيحت كردن و حجت آوردن به طريقهء جبريان
قوم گفتند اى نصوحان بس بود * آنچه گفتيد ار در اين ره كس بود