و درجهاش عاليتر و قدر و قربش رفيعتر است و همچنين فعل قبيح از اين جماعت مورث اشدّ ندامت و عذاب است ، هر چند از جماعت اوّل موجب نجات از حسرت و سقوط عقاب نيست ، پس تعذيب ايشان به سبب صحّت قدرت و اختيار و وقوع تقصير جبر و قبيح نباشد .
اگر گويند اشكال ديگر از راه علم لازم آيد چه علم الهى شامل همهء اشياء است كه از آن جمله افعال عباد است ، پس هرگاه او در ازل از كافر ، كفر و از عاصى ، عصيان دانسته باشد ، ايشان خلاف آن نتوانند كرد و اين ، معنى جبر است .
گوييم علم ، تابع معلوم است ، نه معلوم تابع علم . به اين معنى كه چون ذات كافر و عاصى ، به خودى خود چنين است كه هرگاه موجود شوند اختيار كفر و عصيان كنند ، او در ازل از ايشان كفر و عصيان دانست و اگر ايمان و طاعت مىكردند طاعت و ايمان مىدانست . « 1 »
تا اين جا مطالبى بود كه از شمع اليقين نقل كردهايم و اكثر اين مطالب اقناعى و خطابى است و بعضى ديگر از آنها بايد بهتر و محكمتر تحقيق و تدقيق شود .
در هر حال صاحب شمع اليقين تا حدّى بهتر از بسيار متكلمان ديگر سخن گفته و تحقيق كرده است .
سؤال و جوابى كه صاحب شمع اليقين در آخر گفتارش از راه علم عنوان كرده و جواب را محققانه داده است ، شبيه شبهه و جوابى است كه مشهور است ، شبهه از خيام و جواب از خواجهء طوسى است . شبهه اين است :
من مى خورم و هر كه چو من اهل بود * مى خوردن من به نزد وى سهل بود
مى خوردن من ، حق ، ز ازل مىدانست * گر مى نخورم ، علم خدا جهل بود
هامش
( 1 ) . شمع اليقين ، ص 30 ، ط 1 .