به مراتب اقوا و اتم باشند .
و حاصل آن است كه هر چه در ما لا يزال مىشود بر طبق قضا و بر وفق قدر است . و قدر ، همين صور مثالى است كه مذكور شد ، و جبر هم نيست ، چه اراده و اختيار عبد هم آن جا صورتپذير بوده . پس فعل هر كس كه در علم و قضا و قدر گذشته به طرز اين جا گذشته ، يعنى فعل از تو واقع شد مسبوق به وجود نو و ايجاد تو و شعور تو به فعل تو و اراده و اختيار تو ، و به همين طور در مراتب سابقه هم ثبت بودهاند . پس آن كه گفته :
مى خوردن من ، حق ، ز ازل مىدانست * گر مى نخورم ، علم خدا جهل بود
بايد به او گفت : چنان كه مى خوردن را كه فعل توست ، مىدانست ، توئى تو را ، و وجود تو را كه ذات توست مىدانست ، و شعور تو را به آن ، و اراده و اختيار مضاف به تو را كه صفات توست مىدانست . چه وجود دارى ، پس صفات دارى ، پس فعل تو مسبوق به صفاتت در علم گذشته . و اگر توئى ندارى ، پس وجود هم ندارى و شعور و اختيار نيز ندارى ، ليكن چون هستى دارى ، همه را دارى ، پس چنان كه فعلت واجب الوقوع است در ما لا يزال كه در علم ازلى بوده ، اراده و اختيارت نيز واجب الوقوع است در ما لا يزال چه در علم ازلى بوده . « 1 »
بلكه خواجه در رسالهء جبر و اختيار ، شبههء علم را نقل كرده است و پس از آن دو جواب ، يكى نقضى و يكى حلّى داده است . و سخنش اين كه : آنچه بعضى گويند چون خداى تعالى پيش از خلق مردم دانست كه مردم چه خواهند كرد خلاف آن نتوانند كرد و اين جبر باشد .
در جواب به معارضه گوييم : همچنان كه افعال مردم را پيش از خلق ايشان
هامش
( 1 ) . شرح اسرار ، دفتر سيّم ، ص 218 ، ط 1 .