مىخواهى ؟ » گفت : « آرى . »
زاهد ، آفتاب را گفت كه : « اين دختر نيكو روى و مقبول شكل را مىخواهم كه در حكم تو آيد كه از من شوى توانا و قادر خواسته است . » . آفتاب جواب داد كه : « من ، تو را به كسى قادرتر از خود نشان دهم كه او نور مرا بپوشاند و چهرهء جمال مرا از جهانيان محجوب گرداند و آن ابر است . »
زاهد به نزديك ابر آمد و همان فصل سابق ، باز راند . ابر گفت : « باد از من قويتر است كه مرا به هر جانبى كه خواهد ، ببرد و پيش او چون مهرهام در دست بو العجب . » .
پيش باد رفت و فصل متقدم ، تازه كرد . باد گفت : « قوت تمام ، بر اطلاق كوه راست كه مرا سبكسر خاك پاى نام كرده است و دوم حركت مرا در لباس منقصت بازمىگويد و او ثابت و ساكن بر جاى قرار گرفته است و اثر زور من در وى كم از عمل آواز نرم است در گوش كر مادرزاد . » .
زاهد ، اين غم و شادى با كوه باز گفت . كوه جواب داد كه : « موش از من قويتر است كه اطراف مرا بشكافد و در دل من خانه سازد و در دفع او بر خاطر نتوانم گذرانيد . » .
دختر گفت : « راست مىگويد ؛ شوى من اوست . » زاهد او را بر موش عرض كرد . موش جواب داد كه : « جفت من از جنس من تواند بود . » و دختر گفت : « زاهد ، دعا كند تا من موش گردم ، آن گاه تو را بخواهم . » .
زاهد دست برداشت و از حق تعالى بخواست تا او را موش گرداند . آن دعا به استجابت پيوست و هر دو را به يكديگر داد و برفت . . .
اين بنده در كتاب كليله گفته است : دانايان جهان رسوم مملكتدارى و آداب جهانبانى و وظايف زندگانى و معارف و حقايق بسيارى را از زبان بىزبانان در لباس هزل و افسانه به در آوردند تا خاص و عام را در فرا گرفتن رغبت آيد و هر كس به قدر استعداد خويش حظّى برد و خداوند هوش ، از آن عبرت گيرد و تيقّظ و
خير الاثر در رد جبر و قدر (ودو رساله در كسب واقسام فاعل) (فارسى) — صفحة 141
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٤١