همهء آثار حياتى وجود او از حق ، جلّ و علا ، است و مطابق طبيعتش و اقتضاى جبلّت و سرشتش به سرگين مىگرايد و با او خوش است و از وى غذا مىگيرد ، چنان كه اصل او از سرگين بوده ، لذا از گل و گلستان نفرت دارد ؛ قال اللّه عز و جل :
الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ . . .
الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ
.
مولوى معنوى اين معنى را نيكو به نظم در آورده است :
با زبان معنوى گل با جعل * اين همىگويد كه اى گنده بغل
گر تو را نفرت بود از بوستان « 1 » * هست آن نفرت كمال گلستان
بلبلان را جاى مىزيبد چمن * مر جعل را در چمين خوشتر وطن
اين معنى را دانشمندان از قديم الدهر عنوان كردهاند و به زبان شريعت از آيات و اخبار در اين باره بسيار آمده است . مثلا در « باب بوم و غربان » كليله و دمنه گفت : آوردهاند كه زاهدى مستجاب الدعوة بر جويبارى نشسته بوده ، غليواژى موش بچهاى را پيش او فرو گذاشت . زاهد را بر وى شفقت آمد . او را برداشت و در برگى پيچيد تا به خانه برد ، بازانديشيد كه اهل خانه را از وى رنجى باشد .
دعا كرد تا ايزد تعالى وى را دخترى گردانيد پرداخته هيكل و اندام ، چنان كه آفتاب رخسارش آتش در سايهء چاه زد ، و سايهء زلفش دود از خرمن ماه بر آورد .
اضرّت بضوء البدر و البدر طالع * و قامت مقام البدر لمّا تغيّبا
و آنگاه او را به نزديك مريدى برد و فرمود كه : « چون فرزندان عزيز ، تربيت او واجب مىدار ! » . مريد اشارت پير را پاس داشت و در تعهّد داشت دختر تلطّف نمود . چون بال بر كشيد و ايام طفوليت بگذشت ، زاهد گفت :
« اى دختر ! بزرگ شدى ، تو را از جفتى چاره نيست . از آدميان و پريان هر كه را خواهى اختيار كن تا تو را به دو دهم . » . دختر گفت : « شوى توانا و قادر خواهم كه انواع قوّت و شوكت او را حاصل باشد . » زاهد گفت : « مگر آفتاب را
هامش
( 1 ) . « گر گريزانى ز گلشن بىگمان » .