منتهى الارب گويد :
جبلهم اللّه جبلا بالفتح ( ض ن ) : آفريد خداى آنها را . و جبله على الشيء :
مجبول و مجبور ساخت او را بر آن .
بنا بر اين چيزهايى كه غريزى و جبلّى چيزى يعنى طبيعت و سرشت وى است گويند : « بر آن مجبول است » و به اين معنى است گفتار دهدار كه : « انسان ، در اختيار مجبور است » ، يعنى خلق مختارا .
بدان كه از جانب مبدأ تعالى ، بخل و امساك نيست . او دائم الفضل على البرية است و همين كه قابل در پذيرفتن استعداد يافت و مقدمات و اسباب پذيرش مهيّا شد ، فيض حق شامل او مىشود . همين كه از امتزاج مزاجى حاصل شد كه قابل تعلق به روح باشد ، روح به دو تعلق مىگيرد و آن شيء حيات مىيابد ؛ زيرا ، روح ، در تار و پود هستيها سريان دارد :
بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ
و مطابق قابليت و استعداد هر مزاجى به او تعلق مىگيرد و صورتى مىپذيرد به مثل « سرگين گردان » از سرگين است كه از آب و خاك و هوا و حرارتى كه در سرگين حاصل شد ، مزاجى پديد مىآيد و حيات مىگيرد و به شكل و صورت خاص خود در مىآيد كه جعل مىشود ؛ و يا تار موئى از دم اسب مثلا بر روى آبى قرار گيرد و لاى و لجن بر آن نشيند كم كم مزاجى پديد آمده و حياتى گرفته به شكل مارى در مىآيد ؛ و يا مقدارى كاه ، با آب و گل آميخته گردد و چون گردكانى گرد شود و در چالهاى زير خشتى نهاده شود ، كمكم به صورت كژدمى به در مىآيد ؛ و يا پارچهء كهنهاى با آب و لجن آميخته شود بر روى خاكى مرطوب بنهند ، پس از مدّت كمى كرمهاى خراطين از آن پديد مىآيد و همچنين بسيار چيزها ؛
ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ
.
در فرض اوّل ، مثلا جعل نمىتواند بگويد كه : « خداوندا ! چرا مرا جعل آفريدى ؟ » ؛ زيرا ، خداوند به مقتضاى قابليّت محلّ ، افاضهء فيض فرموده و اين مزاج جز صورت جعل نمىپذيرد . پس جعل وجودش و صورتش و روحش و