و الجاذبة و الدافعة و الهاضمة و الماسكة و السامعة و الباصرة و الطاعمة و المستنشقة و اللامسة و المدركة لهذه الأمور . فاختلاف هذه القوى و اختلاف الأسماء ليست بشىء زائد عليها بل هي عين كلّ صورة . « 1 »
روشنتر بگوييم : يك انسان ، همهء افعال خود را به خود نسبت مىدهد و خود يك حقيقت بيش نيست ؛
ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ
« 2 » . و مىگويد :
« من فكر كردم » ، « من خيال كردم » ، « من ديدم » ، « من بوييدم » ، « من گرفتم » ، « من شنيدم » ، « من گفتم » ، « من رفتم » و همچنين در ديگر افعال ، با اين كه همهء افعال از يك حقيقتند ، در مقام ظهور فعل نفس در مظاهر نفس كه مقام كثرت است ، موطن هر فعلى از موطن فعل ديگر ، متعين و متميز است و به حسب نظر سطحى و عامى از يكديگر جدايند ، به اين معنى كه اگر چه گوينده مىگويد : « من شنيدم و من ديدم » و درست است كه هر دو فعل از يك حقيقت صادر است ، ولى شنيدن منسوب به گوش است و ديدن به چشم ، و در عين حال اين انتساب به چشم و گوش در طول انتساب به نفس است نه اين كه باصره از نفس بريده باشد ، بلكه مرتبهاى از مراتب اوست و نفس است كه در موطن باصره مىبيند .
و همچنين گوينده مىگويد : « من گرفتم و من رفتم » ، ولى گرفتن ، در عالم شهادت ، منتسب به دست است و رفتن ، به پا ، امّا گيرنده و رونده در عالم غيب ، نفس است . و همچنين در فعل تعقل و تخيل و ديگر افعال منتسب به قواى نفس كه :
پرتو روح است نطق و چشم و گوش * پرتو آتش بود در آب جوش
و همچنان كه اين افعال در طول نفس قرار گرفتهاند ، فعل نفس هم كه وحدت حقّهء ظليه دارد در طول فعل حقيقة الحقائق است كه وحدت حقهء حقيقيه دارد و نفس مظهرى از مظاهر و اسمى از اسماى علياى او است .
هامش
( 1 ) . حاشيهء منظومه ، ص 309 .
( 2 ) . الاحزاب ( 33 ) : آيهء 5 .