خود او يا ديگرى بعد از او بر خلل نظرش اطلاع مىيابد كه از آن نظر برمىگردد ؛ پس اين احتمال در هر نظر اهل نظر ، خواه نظرى كه سبب تعويل است و خواه نظرى كه سبب رجوع است ، مىرود ، پس مطلقا اتكال و اعتماد بر هيچيك از دو نظر تعويل و رجوع را نشايد .
4 - هر صاحب رأى نظرى به قوهء فكريهء جزئيهء خودش در آن نظر مىافكند و در جاى خود مقرّر است كه شئ يعنى مدرك ، ادراك نمىكند مگر آنى را كه با او مناسب است ؛ پس فكر جزئى ادراك نمىكند مگر جزئى مثل خود را ، و حال اينكه حقايق در حضرت علميّه كلياتى است كه فكر جزئى به نحوهء تعين آن حقايق در حضرت علميه نمىرسد و آنها را آن چنان كه هستند ادراك نمىكند .
5 - مىبينيم كه كسى اعتقاد به چيزى دارد كه براى او امكان ندارد اقامهء برهان بر اعتقادش بنمايد ؛ و هر چند مشككين در اعتقادش تشكيك كنند كه قادر بر دفع آنها نباشد ، هرگز از اعتقادش دست برنمىدارد ؛ پس حالش در اين اعتقاد مثل حال اذواق است كه آنچه بر ايشان به طريق تلقّى حاصل شده است قابل شك و ترديد نيست . و چون كسى تابع دليل مشكك نيست و پيروى از شك شكاكان نمىكند و به خلاف شك و رأى آنان معتقد است ، اين احتمال در همهء معارفى كه براى اهل اذواق به طريق تلقى حاصل مىگردد جارى است .
6 - حقايق اشياء در حضرت علميه بسيط اند ، يعنى وجودى احدى دارند ، و ما آنها را آنچنان كه تعيّن وجودى آنهاست نمىتوانيم ادراك كنيم مگر از حيث احديت خودمان يعنى از حيث احديت ادراكى خودمان ؛ و حال اينكه اين ادراك از حيث احديت ما ، يعنى ادراك احدى ، براى ما متعذر است ، زيرا كه ادراك ما از احكام كثرت خالى نيست ، به علت اينكه ما چيزى را نمىدانيم مگر از حيث اتصاف اعيان ما به وجود و از حيث قيام حيات و علم به ما و از حيث ارتفاع موانع حايل بين ما و بين آنچه كه ادراك آن مرام و مقصود ماست ؛ و اين امور كه برشمرديم اقلّ امورى است كه ادراك حقايق بسيط احدى بدانها توقف دارد ، و
انسان و قرآن (فارسى) — صفحة 36
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٦