هيولاى فقط هم صادق است .
سوم اينكه نموّ در سنّ شيخوخت وجود ندارد زيرا كه ذبول منافى آن است .
چهارم اينكه حساس و متحرك به اراده دو فصل انسان نيستند ، زيرا كه فصل قريب تعددبردار نيست ، و اهل نظر بدين اعتراف دارند ، پس فصل آن معلوم نيست .
پنجم اينكه ناطق به معنى مدرك كليات ، يعنى معقولات است ؛ پس ناطق صفت روح مباين حيوان است ، پس چگونه بر حيوان حمل مىشود ؟
ششم اينكه چگونه ماهيت انسان از دو حقيقت متباين ، يكى روح و ديگرى جسم ، تركيب شده است ؟ و تشبث به حديث عشق و تدبير بين روح و جسم از تعشق به حديث و سوء تدبير است . يعنى آن كه سخن از عشق جسم و روح به ميان مىآورد تا بدين سخن تركيب بين آن دو را اثبات كند عشق به حديث دارد و دوست دارد كه حرفى بزند و گرنه حديث عشق بين روح و جسم مثبت مدّعى نيست و اين سخن از سوء تدبير و بدانديشى است ؛ زيرا انسان را صورت احديت حقيقيّه است ، يعنى صورت وحدانى و هويت واحده دارد ، و اينگونه معانى اضافى چون ابوّت و ملكاند كه اضافهء بين متضايفين ، مثلا جسم و روح ، مفيد چنين صورت وحدانى نيست .
هفتم اينكه اگر حيوان جنس و ناطق فصل در خارج تحقق نيابند ، حمل آن دو بر يكديگر نشايد ؛ و اگر نه حيوان در خارج تحقق داشته باشد و نه ناطق ، پس چگونه انسان در خارج تحقق مىيابد ؟ و بايد حيوان ناطق ، بنابر فرض عدم وجود خارجيشان ، از معقولات ثانيه باشند ؛ و حال اينكه هيچيك از اهل نظر قايل بدان نيست ؛ چگونه بايد آن دور را از معقولات ثانيه دانست و حال اينكه عبارت از جسم و روح مخصوص خارجىاند .
هشتم از شكوك اينكه در تمثيل به حقيقت انسانيه ، اهل نظر گفتند حقيقت شئ آن است كه شئ بدان تحقق مىيابد : اگر مراد از اين حقيقت آنى است كه ما
انسان و قرآن (فارسى) — صفحة 38
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٨