حال اينكه همين اقلّ امور خود جمعيت كثير است و خيلى است ؛ لذا حصول وصف احديت و بساطت براى ما و براى ادراك ما متعذر است ، و آن حقايق متعيّن احدى را بايد موجودى احدى ادراك كند ، يعنى بسيط را ادراك نمىكند مگر بسيط .
پس ما از حقايق جز صفات آنها را از آن حيث كه صفاتاند ، نمىدانيم ، نه اينكه حقايق آنها را بدانيم چنان كه شيخ رئيس بدين سخن اعتراف دارد ؛ و حال اينكه صفات حقايق به حسب قرب و بعد متعدد و متفاوتاند . و نيز از همين جهت ، علوم انسانها متفاوت است . پس نتيجه اينكه علم به حقايق متعذر است مگر از وجهى خاص كه بواسطهء ارتفاع حكم نسب و قيود كونيّه از عارف در حال تحقق او به مقام كنت سمعه و بصره صورت پذيرد .
7 - اين دليل مؤيد وجه ششم است ، و آن اينكه اهل ميزان همگى اعتراف دارند كه بسايط را حد نيست ، و رسم معرف كنه حقيقت نيست و معرفت مركب فرع معرفت بسايط است ، زيرا هر مركبى در وجود ذهنى و خارجى به حسب تركيبش ، منحل به بسايط مىشود ؛ و چون معرفت مركب موقوف بر معرفت بسيط است و معرفت به موقوف عليه ، يعنى بسيط ، حاصل نشود معرفت موقوف ، يعنى مركب ، هم حاصل نمىشود ، پس نتيجه اينكه علم به حقايق اصلا حاصل نمىشود .
8 - اقرب حقايق به انسان خود انسان است ، و حال اينكه به كنه خود نمىرسد تا چه رسد به ديگرى .
9 - اعرف حقايق جوهريه در نزد اهل نظر ، كه آن را به حقيقت براى تمثيل حقيقت جوهريه تعيين كردهاند ، حقيقت انسان است ؛ و در تعريف او گفتهاند :
انسان حيوان ناطق است ، و حيوان را تعريف كردهاند كه جسم نامى متحرك به اراده است ، و جسم را تعريف كردهاند كه جوهر قابل ابعاد ثلاثهء متقاطع بر قوائم است ؛ و حال اينكه در اين تعريفات از چند وجه شك روى مىآورد :
اول در جنس بودن جوهر براى جسم .
دوم اينكه قبول ابعاد مذكور بالفعل در كره تحقق نمىيابد ، و بالقوه بر
انسان و قرآن (فارسى) — صفحة 37
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٧