عقلا مدركا للكليّات و ذلك لانه نور من انوار العقل الكلى المنزل الى العالم السفلى مع الرّوح الانسانى فصغر و ضعف نوريّته و ادراكه لبعده من منبع الانوار العقليّة فتسمى بالوهم فاذا رجع و تنور بحسب اعتدال المزاج الانسانى قوى ادراكه و صار عقلا من العقول كذلك يترقى العقل ايضا و يصير عقلا مستفادا .
و ديگر اينكه ما مطلب شريف اين نكته را در رسالهء علم ، كه در دست تأليف است ، عنوان كردهايم و براى تقريب بدان چنين تمثيل و تقرير نمودهايم :
سخن در انواع عديده بودن ادراكات ، جدّا بايد محفوظ باشد . حال گوييم مثلا ابصار نوعى از انواع احساس و ادراك است ؛ آيا اگر مبصر از روزنهاى و سوراخ سوزنى مرئى شود ، به صرف اينكه از سوراخ و روزنه مرئى شده است و مبصر محدود و مقيد گرديده است دو نوع احساس يعنى ابصار ، است و يا يك نوع است ؟ بايد گفت يك نوع احساس به نام ابصار است ، هر چند يكى موسع و ديگرى مضيق است ، و همچنين ابصارهاى بصر قوى و ضعيف .
همچنين معناى مطلق و معناى مقيد هر دو يك معنىاند ، جز اينكه يكى مقيّد و محدود است و ديگرى مطلق و مرسل . اطلاق و تقييد معنى موجب دو نوع ادراك نمىگردد ، هر چند به وسيلهء دو آلت و دو قوّه بوده باشد . فافهم .
اين بود تمامت آن نكتهء نفيس حال به موضع بحث برمىگرديم :
وجود لفظى نيز به حسب لغات مختلفه و حروف مركبه و حروف مقطّعه ذو مراتب است ؛ چنان كه در حروف مقطعه ، الف ، كه قطب حروف است ، براى ذات اقدس حق است ، و باء براى عقل اول ، و سين براى انسان . وجود كتبى هم به حسب اطوار خطوط مختلفه گوناگون است .
پس ممكن است كه يك شئ را ظهورات مختلف باشد ، و در هر عالمى و هر موطنى حكمى خاص داشته باشد . و چون يك شئ را وجودات گوناگون است ، و وجود ذهنى و لفظى و كتبى اسماى وجود عينىاند و هر اسمى آلت لحاظ براى مسمّى است ، لذا اسم به وجهى عين مسمّى است ؛ چنان كه محققين عرفا
انسان و قرآن (فارسى) — صفحة 164
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٦٤