و هى قتالة جدا و الحيات لا تنكأ فيه باللسع و لا تلسعه اختيارا ما لم يقسرها عليه فان لسعته حية ماتت . و حكى ان تنينا عظيما لسعته فماتت و عرض له حمى يوم . ثم انى لما حصلت ببيابان دهستان طلبته فلم يعش و خلف ولدا أعظم خاصية فى هذا الباب منه فرأيت منه عجائب نسيت أكثرها فكان من جملتها أن الافاعى تصدّ عن عزّه و تحيد عن تنفّسه و تخدر فى يده « 1 » .
يعنى برايم حكايت شد كه در بيابان دهستان مردى است كه مارها و افعىهاى جدا كشنده از دم او حذر مىكنند و بدن او به گزيدن مار ريش نمىگردد و پوست باز نمىكند ، و مادامى كه مار را وادار به گزيدن نكند مار او را به اختيار نمىگزد ، و اگر مارى او را بزند مار مىميرد ، و حكايت شد كه مار بزرگى او را زد مار بمرد و او را تب يك روزه عارض شد . سپس من كه به بيابان دهستان رفتم آن شخص را طلب كردم زنده نبود ، فرزندى بجاى گذاشت كه خاصيت او در اين باب از پدرش عظيمتر بود از او عجائبى ديدم كه بيشتر آنها را فراموش كردم ، از جملهء آنها اينكه افعىها از عزّ و قوّت او روى برمىگرداندند و از دم او دور مىشدند و در دست او فسرده مىگرديدند .
از اين گونه عجائب مخلوقات بسيار است و اصلا آن ذرهاى كه در دار هستى از عجائب نيست كدام است جز اينكه ما با بعضى انس گرفتهايم در نظر ما عجيب نمىآيد ، و با اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود ، بعضيها اسرار بىانتهاى بزرگترين كتاب الهى اعنى انسان كه او را در هيچ مقامى حدّ يقف نيست و از هر بزرگى بزرگتر است انكار دارند و يا عناد مىورزند .
جناب استادم علّامه شعرانى قدّس سرّه در راه سعادت فرمود :
از مشاهير بزرگان جهان در آغاز زندگانى عجائبى نقل گرديده است غير قابل
هامش
( 1 ) شفاء چاپ سنگى ، ج 1 ، ص 417 .