چاه با هم اختلاف پيدا كردند ، يكى قبيلهء « انصار » را به يارى خود طلبيد ، و ديگرى « مهاجران » را ، يك نفر از مهاجران به يارى دوستش آمد ، و « عبداللّه بن ابَىّ » كه از سركردههاى معروف منافقان بود ، به يارى مرد انصارى شتافت ، و مشاجرهء لفظى شديدى در ميان آن دو درگرفت .
« عبداللّه بن ابَىّ » ، سخت خشمگين شد ، و در حالى كه جمعى از قومش نزد او بودند گفت : « ما اين گروه مهاجران را پناه داديم و كمك كرديم اما كار ما شبيه ضرب المثل معروفى است كه مىگويد :
سَمِّنْ كَلْبَكَ يَأْكُلْكَ ! :
« سگت را فربه كن تا تو را بخورد » !
وَ اللَّهِ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْا ذَلَّ :
« به خدا سوگند اگر به « مدينه » بازگرديم ، عزيزان ، ذليلان را بيرون خواهند كرد » و منظورش از عزيزان ، خود و اتباعش بود ، و از ذليلان مهاجران .
سپس ، رو به اطرافيانش كرده گفت : اين نتيجهء كارى است كه شما بر سر خودتان آورديد ، اين گروه را در شهر خود جاى داديد ، و اموالتان را با آنها قسمت كرديد ، هرگاه باقيماندهء غذاى خودتان را به مثل اين مرد ( اشاره به مرد مهاجرى كه طرف دعوى بود ) نمىداديد ، بر گردن شما سوار نمىشدند ، از سرزمين شما مىرفتند ، و به قبائل خود ملحق مىشدند !
در اينجا « زيد بن ارقم » كه در آن وقت جوانى نوخاسته بود ، رو به « عبداللّه بن ابى » كرده گفت : به خدا سوگند ! ذليل و قليل توئى ! و محمّد صلى الله عليه و آله در عزت الهى و محبت مسلمين است ، و به خدا قسم ! من بعد از اين تو را دوست نمىدارم .
« عبداللّه » صدا زد : خاموش باش ! تو بايد بازى كنى اى كودك ! « زيد بن ارقم » خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و ماجرا را نقل كرد .
پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به سراغ « عبداللّه » فرستاد ، فرمود : اين چيست كه براى من نقل كردهاند ؟
« عبداللّه » گفت : به خدائى كه كتاب آسمانى بر تو نازل كرده ، من چيزى نگفتم ! « زيد » گفت : دروغ مىگويد .
شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 455
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٥٥