جمعى از انصار كه حاضر بودند ، عرض كردند : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله « عبداللّه » بزرگ ما است ، سخن كودكى از كودكان را بر ضد او نپذير ، پيامبر عذر آنها را پذيرفت ، در اينجا طائفهء انصار « زيد بن ارقم » را ملامت كردند .
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور حركت از آنجا را داد ، يكى از بزرگان « انصار » به نام « اسيد » خدمتش آمده عرض كرد : اى رسول خدا ! در ساعت نامناسبى حركت كردى ، فرمود : بله ، آيا نشنيدى رفيقتان « عبداللّه » چه گفت ؟ او گفته است : هر گاه به « مدينه » بازگردد ، عزيزان ، ذليلان را خارج خواهند كرد .
« اسيد » عرض كرد : تو اى رسول خدا ! اگر اراده كنى او را بيرون خواهى راند ، واللّه تو عزيزى و او ذليل است ، سپس عرض كرد : يا رسول اللّه ! با او مدارا كنيد .
سخنان « عبداللّه بن ابَىّ » به گوش فرزندش رسيد ، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده عرض كرد : شنيدهام مىخواهيد پدرم را به قتل برسانيد ، اگر چنين است به خود من دستور دهيد ، سرش را جدا كرده براى شما مىآورم ! زيرا مردم مىدانند كسى نسبت به پدر و مادرش از من نيكوكارتر نيست ، از اين مىترسم ديگرى او را به قتل برساند ، و من نتوانم بعد از آن به قاتل پدرم نگاه كنم ، و خداى ناكرده او را به قتل برسانم و مؤمنى را كشته باشم و به دوزخ بروم ! .
پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود مسألهء كشتن پدرت مطرح نيست ، مادامى كه او با ما است با او مدارا و نيكى كن .
پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد : تمام آن روز و تمام شب را لشكريان به راه ادامه دهند ، فردا هنگامى كه آفتاب بر آمد ، دستور توقف داد ، لشكريان بسيار خسته شده بودند همين كه سر بر زمين گذاشتند به خواب عميقى فرو رفتند ( و هدف پيغمبر اين بود كه مردم ماجراى ديروز و حرف « عبداللّه بن ابى » را فراموش كنند . . . ) .
سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله وارد « مدينه » شد ، « زيد بن ارقم » مىگويد : من از شدت اندوه و شرم ، در خانه ماندم و بيرون نيامدم ، در اين هنگام سورهء « منافقين » نازل شد ، « زيد » را تصديق ، و « عبداللّه » را تكذيب كرد ، پيامبر صلى الله عليه و آله گوش زيد را گرفت و فرمود :
شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 456
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٥٦