تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
اى جوان ! خداوند سخن تو را تصديق كرد ، همچنين آنچه را به گوش شنيده بودى و در قلب حفظ نموده بودى ، خداوند آياتى از قرآن را درباره آنچه تو گفته بودى نازل كرد . در اين هنگام ، « عبداللّه ابى » نزديك « مدينه » رسيده بود ، وقتى خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست . گفت : واى بر تو ! چه مىكنى ؟ پسرش گفت : به خدا سوگند جز به اجازهء رسول خدا صلى الله عليه و آله نمىتوانى وارد « مدينه » شوى و امروز مىفهمى عزيز و ذليل كيست ؟ ! ! « عبداللّه » كسى را براى شكايت از پسرش به خدمت رسول خدا فرستاد ، پيامبر صلى الله عليه و آله به پسرش پيغام داد : بگذار پدرت داخل شهر شود . فرزندش گفت : حالا كه اجازه رسول خدا آمد مانعى ندارد . « عبداللّه » وارد شهر شد ، اما چند روزى بيشتر نگذشت كه بيمار گشت و از دنيا رفت ! ( و شايد دق مرگ شد ) هنگامى كه اين آيات نازل شد ، و دروغ « عبداللّه » ظاهر گشت ، بعضى به او گفتند : آيات شديدى دربارهء تو نازل شده خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله برو تا براى تو استغفار كند ، « عبداللّه » سرش را تكان داد گفت : به من گفتيد : ايمان بياور ، آوردم ، گفتيد : زكات بده ، دادم ، چيزى باقى نمانده كه بگوئيد براى محمّد صلى الله عليه و آله سجده كن ! و در اينجا آيهء « وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا » نازل گرديد . « 1 » * * *
هامش
( 1 ) « مجمع البيان » ، ذيل آيات مورد بحث ؛ « كامل ابن اثير » ، ج 2 ، ص 192 ؛ « سيرهء ابن هشام » ، ج 3 ، ص 302 ( با كمى تفاوت ) ؛ « بحار الانوار » ، ج 20 ، ص 281 به بعد .