مىكردهاند من در آنم ؛ زيرا زنان در آن زمان بر اثر كمبود غذا سبك جثه بودند به علاوه من سن و سالى نداشتم ، به هر حال در آنجا تك و تنها ماندم ، و فكر كردم هنگامى كه به منزلگاه برسند و مرا نيابند به سراغ من باز مىگردند ، شب را در آن بيابان ماندم .
اتفاقاً « صفوان » يكى از افراد لشكر مسلمين كه او هم از لشكر گاه دور مانده بود شب در آن بيابان بود ، به هنگام صبح مرا از دور ديد ، نزديك آمد هنگامى كه مرا شناخت بى آن كه يك كلمه با من سخن بگويد ، جز اين كه : « انَّا لِلَّهِ وَ انَّا الَيْهِ راجِعُون » را بر زبان جارى ساخت ، شتر خود را خواباند ، و من بر آن سوار شدم او مهار ناقه را در دست داشت ، تا به لشكرگاه رسيديم ، اين منظره ، سبب شد كه گروهى دربارهء من شايعهپردازى كنند و خود را بدين سبب هلاك ( و گرفتار مجازات الهى ) سازند .
كسى كه بيش از همه به اين تهمت دامن مىزد ، « عبداللَّه بن ابى سلول » بود .
ما به « مدينه » رسيديم و اين شايعه در شهر پيچيد در حالى كه من هيچ از آن خبر نداشتم ، در اين هنگام بيمار شدم ، پيامبر صلى الله عليه و آله به ديدن من مىآمد ولى لطف سابق را در او نمىديدم ، و نمىدانستم قضيه از چه قرار است ؟ حالم بهتر شد ، بيرون آمدم و كم كم از بعضى از زنان نزديك ، از شايعهسازى منافقان آگاه شدم .
بيماريم شدت گرفت ، پيامبر صلى الله عليه و آله به ديدن من آمد ، از او اجازه خواستم به خانهء پدرم بروم ، هنگامى كه به خانهء پدر رفتم از مادرم پرسيدم : مردم چه مىگويند ؟ .
او به من گفت : غصه نخور به خدا سوگند زنانى كه امتيازى دارند و مورد حسد ديگران هستند ، دربارهء آنها سخن بسيار گفته مىشود .
در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله « على بن ابيطالب » عليه السلام و « اسامة بن زيد » را مورد مشورت قرار داد كه در برابر اين گفتگوها چه كنم ؟
اما « اسامة » گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله او خانوادهء تو است و ما جز خير از او نديدهايم ( اعتنائى به سخنان مردم نكن ) .
شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 323
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٢٣