تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
پيامبر صلى الله عليه و آله گويا از اين سخن احساس يك نوع اعتراض به اين حكم الهى كرد ، رو به سوى جمعيت انصار نموده به زبان گله فرمود : آيا آنچه را كه بزرگ شما گفت نشنيديد ؟ آنها در مقام عذر خواهى بر آمده ، عرض كردند : اى رسول خدا ! او را سرزنش نفرما ، او مرد غيورى است و آنچه را مىگويد ، به خاطر شدت غيرت او است . « سعد بن عباده » به سخن در آمده ، عرض كرد : اى رسول خدا ! پدر و مادرم فدايت باد ، به خدا سوگند مىدانم كه اين حكم الهى است ، و حق است ، ولى با اين حال از اصل اين داستان در شگفتم ( و نتوانستم اين مشكل را در ذهن خود حل كنم ) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : حكم خدا همين است ، او نيز عرض كرد : « صدق اللَّه و رسوله » . و چيزى نگذشت كه پسرعمويش به نام « هلال بن اميه » از در وارد شد ، در حالى كه مرد فاسقى را شب هنگام با همسر خود ديده بود ، و براى طرح شكايت خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مىآمد ، او با صراحت گفت : من با چشم خودم اين موضوع را ديدم و با گوش خودم صداى آنها را شنيدم ! . پيامبر صلى الله عليه و آله به قدرى ناراحت شد كه آثار ناراحتى در چهرهء مباركش نمايان گشت . « هلال » عرض كرد : من آثار ناراحتى را در چهرهء شما مىبينم ، ولى به خدا قسم ، من راست مىگويم ، دروغ در كارم نيست ، من اميدوارم كه خدا خودش اين مشكل را بگشايد . پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت : « حدّ قذف » را دربارهء « هلال » اجرا كند ؛ چرا كه او شاهدى بر ادعاى خود نداشت . در اين هنگام « انصار » به يكديگر مىگفتند ، ديديد همان داستان « سعد بن عباده » تحقق يافت ، آيا به راستى پيامبر صلى الله عليه و آله « هلال » را تازيانه خواهد زد و شهادت او را مردود مىشمرد ؟ ! . در اين موقع وحى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد ، و آثار آن در چهرهء او نمايان گشت ، همگى خاموش شدند ، تا ببينند چه پيام تازه‌اى از سوى خدا آمده است .