و اما على عليه السلام گفت : اى پيامبر ! خداوند كار را بر تو سخت نكرده است ، غير از او همسر بسيار است ، از كنيز او در اين باره تحقيق كن .
پيامبر صلى الله عليه و آله كنيز مرا فرا خواند ، و از او پرسيد : آيا چيزى كه شك و شبههاى پيرامون « عايشه » برانگيزد هرگز ديدهاى ؟
كنيز گفت : به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است ، من هيچ كار خلافى از او نديدهام .
در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت اين سخنان را با مردم در ميان بگذارد ، بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان كرده ، گفت : اى گروه مسلمين ! آيا من معذورم مردى ( منظورش عبداللَّه بن ابى سلول بود ) را مجازات كنم كه : مرا در مورد خانوادهام - كه جز پاكى از او نديدهام - ناراحت كند ؟ !
و همچنين اگر دامنهء اين اتهام دامان مردى را بگيرد كه من هرگز بدى از او نديدهام ، تكليف چيست ؟
« سعد بن معاذ انصارى » برخاسته ، عرض كرد : تو حق دارى چنين كسى را مجازات كنى ، اگر او از طايفهء « اوس » باشد من گردنش را مىزنم ( سعد بن معاذ بزرگ طايفهء اوس بود ) و اگر از برادران ما از طايفهء « خزرج » باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا كنيم .
« سعد بن عباده » كه بزرگ « خزرج » و مرد صالحى بود در اينجا تعصب قوميت او را فرو گرفت ( عبداللَّه بن ابى كه اين شايعهء دروغين را دامن مىزد از طايفهء خزرج بود ) رو به « سعد » كرده ، گفت :
تو دروغ مىگوئى ! به خدا سوگند توانائى بر كشتن چنين كسى را اگر از قبيله ما باشد ، نخواهى داشت ! .
« اسيد بن خضير » كه پسر عموى « سعد بن معاذ » بود رو به « سعد به عباده » كرده ، گفت : تو دروغ مىگوئى ! به خدا قسم ما چنين كسى را به قتل مىرسانيم ، تو منافقى ، و از منافقين دفاع مىكنى ! .
شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٢٤