( 122 ) أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشى بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ( ( 123 ) ) وَ كَذلِكَ جَعَلْنا في كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِميها لِيَمْكُرُوا فيها وَ ما يَمْكُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ
آيا كسى كه مرده بود ، سپس او را زنده كرديم ، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود ، همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد ؟ ! اين گونه براى كافران ، اعمال ( زشتى ) كه انجام مىدادند ، تزيين شده ( و زيبا جلوه كرده ) است .
و ( نيز ) اين گونه در هر شهر و آبادى ، بزرگان گنهكارى قرار داديم ؛ ( و همه گونه قدرت در اختيارشان گذارديم ؛ ) و سرانجام كارشان اين شد كه به مكر ( و فريب مردم ) پرداختند ؛ ولى تنها خودشان را فريب مىدهند و نمىفهمند !
شأن نزول :
ايمان حمزه ، افسر رشيد اسلام
در شأن نزول آيهء اوّل چنين نقل شده است :
« ابوجهل » كه از دشمنان سرسخت اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله بود ، روزى سخت آن حضرت را آزار داد .
« حمزه » عموى شجاع پيامبر صلى الله عليه و آله كه تا آن روز اسلام را نپذيرفته بود و همچنان دربارهء آئين او مطالعه و انديشه مىكرد ، در آن روز طبق معمول خود براى شكار به بيابان رفته بود .
هنگامى كه از بيابان بازگشت ، از جريان كار « ابوجهل » و برادرزادهء خويش با خبر شده ، سخت برآشفت و يكسر به سراغ « ابوجهل » رفت و چنان بر سر - يا بينى او - كوفت كه خون جارى شد و با تمام نفوذى كه « ابوجهل » در ميان قوم و عشيرهء خود - و حتى در ميان مردم « مكّه » - داشت به ملاحظهء شجاعت فوقالعادهء « حمزه » از نشان دادن عكسالعمل خوددارى كرد .