36 / 16
گفتند پروردگار ما مىداند كه هر آئينه ما بسوى شما فرستادگانيم ( 16 )
36 / 17
و نيست بر ما مگر پيغام رسانيدن ظاهر ( 17 )
36 / 18
گفتند هر آئينه ما شگون بد گرفتيم بشما اگر باز نمايند سنگسار كنيم شما را و البته برسد بشما از جانب ما عقوبت درددهنده ( 18 )
36 / 19
گفتند شگون بد شما همراه شما است آيا اگر پند داده شود شما را بر شگون بد عمل كنيد بلكه شما گروهى از حد گذشتهايد ( 19 )
36 / 20
و آمد از دورترين محلهاى آن شهر مردى شتابان گفت اى قوم من پيروى كنيد پيغامبران را ( 20 )
36 / 21
پيروى كنيد كسى را كه نمىطلبد از شما هيچ مزدى و ايشان راهيافتگانند ( 21 )
شرح
قالُوا رَبُّناگفتند پيغمبران كه پروردگار مايَعْلَمُمىداندإِنَّابه درستى كه ماإِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَبسوى شما فرستادگانيموَ ما عَلَيْناو نيست بر ماإِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُمگر رسانيدن آشكارا و ما كار خود كرديم و پيغام رسانيديم اگر شما قبول دعوت نكنيد عذاب بشما فرود آيدقالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْگفتند ما فال بد گرفتيم بآمدن شما كه تا بدين بلده آمدهايد باران نباريد و همه مزروعات ما خشك شدهلَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوااگر بازنهايستيد از دعوى خودلَنَرْجُمَنَّكُمْهر آئينه شما را به سنگ بكشيموَ لَيَمَسَّنَّكُمْو هر آئينه برسد شما رامِنَّااز ماعَذابٌ أَلِيمٌعذابى دردناكقالُوا طائِرُكُمْگفتند پيغمبران كه فال بد شمامَعَكُمْبا شما است يعنى سبب شامت شما عقائد فاسده و اعمال باطله شما استأَ إِنْ ذُكِّرْتُمْآيا اگر پند داده مىشويد ، فال بد مىگيريد بقتل تهديد مىكنيدبَلْ أَنْتُمْبلكه شماقَوْمٌ مُسْرِفُونَگروهى گزافكاران و از حد درگذشتگانيد آوردهاند كه شمعون با ملك به بتخانه درآمدى و خداى تعالى را سجده كردى و مردم پنداشتندى كه او پرستش بت مىكند ملك بر وى اعتماد تمام كرد بىمشاورت او به هيچ مهم اقدام ننمودى روزى شمعون ع پرسيد كه اى ملك شنيدهام كه دو كس غريب را به زندان كرده سبب حبس ايشان چيست ملك گفت كه ايشان دعوى مىكنند كه غير بتان شما خداى ديگر هست شمعون از روى تعجب فرمود بگو كه تا ايشان را حاضر گردانند كه گفتار ايشان عجيب است ملك فرمود تا ايشان را آوردند چون شمعون ع را ديدند خوشدل و دلير شدند شمعون ع پرسيد كه شما كرا مىپرستيد گفتند آن را كه آفريدگار آسمان و زمين است شمعون ع گفت خداى شما چه مىسازد گفتند نابينا را بينا مىكند شمعون از ملك التماس كرد نابينائى چند حاضر كردند فرمود كه خداى خود را بگوئيد تا اين نابينايان ديدهور مىشوند ايشان دعا كردند فى الحال بينا شدند شمعون ع گفت اى ملك ما نيز از خدايان خود در خواهيم تا همين كار كنند ملك آهسته گفت اى شمعون تو نمىدانى كه ايشان نمىبينند و نمىشنوند و بر هيچ چيز قدرت ندارند شمعون ديگرباره گفت اى جوانان خداى شما ديگر چه تواند كرد گفتند مرده را زنده مىگرداند شمعون ع گفت اگر خداى شما اين كار بكند ما همه بوى مىگرويم پس دختر ملك را كه مدتى از مرگ وى گذشته بود يا مرده هفت روزه را بدعا زنده كردند ملك با قوم خود فى الحال ايمان آوردند و برخى ديگر قصد مؤمنان و پيغمبران كردند و حبيب نجار را خبر شد كه كفّار در مقام ايذاى اهل ايمانند از منزل خود متوجه آن صوب شد چنانچه حق سبحانه فرمود كهوَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِو آمد از پايان مدينه يعنى دور تر جاى از ان شهررَجُلٌمردىيَسْعىكه مىشتافت جهت اعلام رسل تا برسدقالَ يا قَوْمِگفت اى گروه مناتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَپيروى كنيد فرستادگان رااتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْپيروى كنيد كسانى را كه نمىخواهند از شماأَجْراًمزدى بر تبليغ رسالتوَ هُمْ مُهْتَدُونَو ايشان راهيافتگانند بخير در هر دو سراى -