12 / 98
گفت طلب آمرزش خواهم كرد براى شما از پروردگار خود هر آئينه او آمرزنده مهربان است ( 98 )
12 / 99
پس چون در آمدند بر يوسف ( يعنى در خيمهاش و او براى استقبال برآمده بود ) جائى داد بهسوى خود پدر و مادر خود را و گفت درآئيد بمصر ايمن شده اگر خدا خواسته است ( 99 )
12 / 100
و برداشت پدر و مادر خود را بر تخت خود و ايشان افتادند بسوى او سجده كنان و گفت اى پدر من اينست تعبير خواب من كه پيش ازين ديده بودم هر آئينه راست ساخت آن را خداى تعالى و نعمت فراوان داد به من چون بيرون آورد مرا از زندان و آورد شما را از صحرا بعد ازان كه خلاف افگند شيطان ميان من و ميان برادران من هر آئينه پروردگار من تدبير نيك سازنده است چيزىرا كه مىخواهد هر آئينه اوست دانا با حكمت ( 100 )
شرح
قالَگفت يعقوب عليه السلامسَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْزود باشد كه آمرزش خواهم براى شمارَبِّياز پروردگار خودإِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُبه درستى كه او آمرزنده تائبان است بمحو ذنوبالرَّحِيمُمهربان است بر بندگان بكشف كروب ، تاخير كرد تا شب جمعه يا وقت سحر كه مظنه اجابت دعوات است يا خواست كه بداند كه يوسف ع از ايشان عفو كرده يا نى و اصح آنست كه تاخير كرد تا وقتى كه بمصر رسيد شب برخاسته به نماز و بعد از تهجد روى به قبله ايستاد و يوسف عليه السلام را در قفاى بداشت و برادران را در عقب او و آن حضرت ع دعا كرد فرزندان آمين گفتند و حق سبحانه اجابت فرمود القصه چون يعقوب عليه السلام به نزديك رسيد يوسف عليه السلام با ملك ريّان و تمام اشراف مصريان لشكر آراسته باستقبال پدر بيرون آمده و يعقوب عليه السلام با فرزندان بر بالاى تلى برآمده تفرج آن كوكبه و آراستگى مىكردند و تعجب مىنمودند جبرئيل عليه السلام فرود آمد و يعقوب عليه السلام را گفت ازين لشكر و تجمل عجب مىدارى به بالا نگر كه جنود ملك از زمين تا بفلك بتفريج آمده به شادى تو مبتهج و مسروراند چنانچه درين مدّت از اندوه تو محزون و رنجور بودند پس يوسف عليه السلام چون پدر را ديد از مركب فرود آمده خواست كه سلام كند جبرئيل عليه السلام گفت بگذار تا پدر ترا سلام كند در خبر است كه يعقوب عليه السلام نيز پياده شد و چون چشمش بر جمال يوسف عليه السلام افتاد گفت السلام عليك يا مذهب الاحزان و هر دو دستها به گردن يكديگر درآورده از شادى مىگريستند نظمچه خوشحاليست روى دوست ديدن * پس از عمرى به يكديگر رسيدنشراب خوشدلى از نوش كردن * به شادى دست در آغوش كردنبكام دل زمانى آرميدن * بهم گفتن سخن وز هم شنيدنز دلبر حال هجر آغاز كردن * ز عاشق دفتر غم باز كردنپس در نزديكى مصر موضعى بود از آن يوسف عليه السلام و قصرى رفيع در آنجا ساخته بود يوسف عليه السلام در آنجا نزول فرمودفَلَمَّا دَخَلُواپس آن هنگام كه درآمدندعَلى يُوسُفَبر يوسف عليه السلام در آن منزلآوى إِلَيْهِجاى داد بسوى خودأَبَوَيْهِپدر و خاله خود را كه بجاى مادرش بود و ديگر بار پدر را در كنار گرفت و خاله را پرسش فرمود و برادرزادگان را نوازش نمودوَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَو گفت درآييد بمصرإِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَاگر خواهد خداى در حالتى كه ايمنان باشيد از قحط و عناد مشقت و بلااستثنا داخل است در امن نه در دخول و چون بمصر آمدند ايشان را به منزل خود فرود آوردوَ رَفَعَ أَبَوَيْهِو برداشت پدر و خاله خود را يعنى بر بالا بردعَلَى الْعَرْشِبر تخت خودوَ خَرُّواو بر روى در افتادند پدر و خاله و برادرانلَهُمر او راسُجَّداًدر حالتى كه كه سجدهكنان بودند و تحيّت و تعظيم ايشان در آن زمان به سجده بود يوسف عليه السلام كه آن حال را مشاهده نمود اظهار مسرّت و بهجت فرمودوَ قالَو گفت يوسف عليه السلاميا أَبَتِاى پدر منهذااين سجده كردن شما مراتَأْوِيلُ رُءْيايَتفسير خواب من است كه ديدممِنْ قَبْلُپيش ازين در ايام صباقَدْ جَعَلَهابه درستى كه گردانيد آن رارَبِّي حَقًّاپروردگار من راستوَ قَدْ أَحْسَنَ بِيو به درستى كه نيكوئى كرده است به من آفريدگارإِذْ أَخْرَجَنِيچون بيرون آورد مرامِنَ السِّجْنِاز زندان ذكر چاه نكرد تا برادران منفعل نه شوندوَ جاءَ بِكُمْو آورد شما رامِنَ الْبَدْوِاز باديه و آن موضعى بود از زمين فلسطين در ولايت شام كه يعقوب عليه السلام در آنجا نشستى و آن نزديك بود و يوسف عليه السلام شكر فرمود كه حق سبحانه مرا از زندان به تخت رسانيد و شما را از باديه به نزديك من آورد تا با يكديگر نشستيممِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُاز پس آنكه فساد كرد شيطان و مخالفت افگندبَيْنِيميان منوَ بَيْنَ إِخْوَتِيو ميان برادران منإِنَّ رَبِّيبه درستى كه پروردگار منلَطِيفٌرساننده نيكى استلِما يَشاءُهرك را خواهدإِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُبه تحقيق اوست دانا بوجوه تدبيراتالْحَكِيمُمحكمكار در تعيين مواقع تقديرات در لطائف آوردهست چون بست و چهار سال ازين واقع بگذشت يعقوب عليه السلام را وفات رسيد و بعد از بست و سه سال ديگر يوسف عليه السلام پدر را در واقعه ديد كه مىگويد اى يوسف ع بهغايت مشتاق لقاى توام بشتاب تا سه روز ديگر نزد من آئى يوسف عليه السلام از خواب بيدار گشت و برادران را طلبيد وصيتها كرده يهودا را ولى خود ساخته فرزندان را به دو سپرد و بطريق مناجات گفت -