12 / 86
گفت جز اين نيست كه بيان مىكنم غم سخت خود را و اندوه خود را بجناب خدا و مىدانم از جانب خدا آنچه نمىدانيد ( 86 )
12 / 87
اى پسران من برويد پس تفحّص كنيد از يوسف و برادر او و نااميد نباشيد از رحمت خدا هر آئينه سخن اينست كه نوميد نمىشوند از رحمت خدا مگر گروه كافران ( 87 )
12 / 88
پس چون داخل شدند بر يوسف گفتند اى عزيز رسيده است بما و به كسان ما سختى و آوردهايم سرمايه نامقبول يعنى اندك يا ناسره پس تمام ده ما را پيمانه و صدقه ده بر ما هر آئينه خدا جزا مىدهد صدقه دهندگان را ( 88 )
شرح
قالَگفت يعقوب ع اى فرزندان منإِنَّما أَشْكُواجز اين نيست كه شكايت مىكنمبَثِّي وَ حُزْنِيغم و اندوه خود راإِلَى اللَّهِبه خداى نه بشما و نه به غير شما زيرا كه كس بىكسان و چاره كن بيچارگان اوست نظمحاجتى را كه از تو مىجويم * با كسى نه كه با تو مىگويمراز گويم بخلق خوار شوم * با تو گويم بزرگوار شومدر بعضى تفاسير است كه چون يعقوب گفت انما اشكو بثى و حزنى الى اللّه حق سبحانه و تعالى وحى فرستاد كه اى يعقوب ع به عزت و جلال من كه اگر يوسف ع و بنيامين مرده بودندى بسبب اين ناله كه تو كردى من ايشان را زنده ساخته به تو باز رسانيدمى و ازين مژده بود كه يعقوب ع گفتوَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَو من مىدانم از وحى خدا آنچه شما نمىدانيد از حيات يوسف ع و رسيدن وى به من گويند روزى ملكالموت به زيارت وى آمده بود يعقوب ع برو سوگند داد كه روح يوسف ع مرا قبض كرده گفت نى يعقوب ع بدان اميدوارى گفتيا بَنِيَّ اذْهَبُوااى پسران من برويدفَتَحَسَّسُواپس تفحّص كنيدمِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِاز حال يوسف ع و برادر اووَ لا تَيْأَسُواو نوميد مباشيدمِنْ رَوْحِ اللَّهِاز رحمت و فضل خداىإِنَّهُ لا يَيْأَسُبه درستى كه نوميد نشوندمِنْ رَوْحِ اللَّهِط از رحمت و فرح خدا تعالىإِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَمگر گروه ناگرويدگان پس يعقوب ع نامه نوشت بدين وجه كه از يعقوب ع اسرائيل اللّه ابن اسحاق ذبيح اللّه ابن ابراهيم خليل اللّه بسوى ملك مصر اما بعد ما آن اهل بيتيم كه بلا را موكل بما گردانيدهاند جدم ابراهيم را دست و پاى بربسته در آتش نمرود افگندند حق سبحانه او را نجات داده پدرم اسحاق را كارد بر حلق نهادند خداى تعالى براى او فدا فرستاد و مرا پسرى بود دوستترين همه فرزندان من برادران او را بصحرا بردند و پيرهن خونآلوده به من آورده گفتند او را گرگ خورد من در فراق او چندان گريستهام كه چشمم سفيد شده او را برادر اعيانى بود كه من بر وى تسلّى داشتم تو او را بدزدى گرفته نگاه داشته و ما نه از ان خاندانيم كه دزدى كنيم يا از ما دزدى برآيد اگر اين فرزند را به من فرستى فبها و الا بر تو دعاى كنم كه اثر آن به فرزند هفتمين تو برسد و السلام پس نامه را به فرزندان داده و اندك بضاعتى از پشم و روغن و پنير و امثال آن ترتيب داده ايشان را بمصر فرستاد و ايشان بمصر آمده برادرى را كه آنجا بود ملاقات كردند و باتفاق برادر روى بدرگاه يوسف نهادندفَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِپس آن هنگام كه درآمدند برادران يوسف ع بر وىقالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُگفتند اى عزيزمَسَّنارسيده است ما راوَ أَهْلَنَا الضُّرُّو كسان ما را سختى و بىنوائى و گرسنگىوَ جِئْنا بِبِضاعَةٍو آوردهايم بضاعتىمُزْجاةٍاندك و بىاعتبارفَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَپس تمام كن براى ما كيل راوَ تَصَدَّقْ عَلَيْناو تصدق كن بر ما بقبول بضاعت ما يا بزيادة از بهاى متاع ماإِنَّ اللَّهَبه درستى كه خداى تعالىيَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَپاداش دهد به نيكوئى آنان را كه از روى تفضل تصدق مىنمايند آنگه نامه يعقوب ع بر گوشه تخت نهادند چون يوسف ع نامه را بخواند گريه بر وى غلبه كرد و عنان تمالك از دست رفته -