12 / 20
و ( برادران ) فروختندش به بهاى ناقص درهمى چند شمرده شده و بودند در باب يوسف ع از بىرغبتان ( 20 )
12 / 21
و گفت شخصى كه خريد كرده يوسف را از اهل مصر بزن خود گرامى دار جاى او را شايد كه نفع دهد ما را يا فرزند گيريم او را و همچنين قرار داديم يوسف را در آن زمين و تا بياموزيم او را از علم تاويل الاحاديث و خدا تواناست بر مراد خود و ليكن اكثر مردمان نمىدانند ( 21 )
12 / 22
و چون رسيد يوسف به نهايت قوت داديم او را داناى و علم و همچنين جزا مىدهيم نيكوكاران را ( 22 )
شرح
وَ شَرَوْهُو بفروختند او رابِثَمَنٍ بَخْسٍبه بهاى اندك بىاعتباردَراهِمَ مَعْدُودَةٍدرهمى چند شمرده شده عادت اهل آن روزگار چنان بود كه مادون چهل درم را مىشمردند و ما فوق آن را وزن مىكردند مالك درمهاى خود را بشمرد هفتده عدد بود يا بيست هر برادرى دو دو درهم برداشتند و در وسيط آورده كه يهودا هيچ نگرفت القصه مالك يوسف را بخريدوَ كانُوا فِيهِو بودند برادران در شان يوسفمِنَ الزَّاهِدِينَاز بىرغبتان يعنى نمىخواستند كه او با ايشان باشد يا كاروانيان در خريدن او بىرغبت بودند به جهت گريختن و نافرمانى كردن پس مالك او را بمصر آورد و در ان زمان پادشاه مصر ريّان بن وليد عمليقى بود و زمان تصرف امور ممالك خود را بدست قطفير يا اطفير مصرى كه عزيزش گفتندى بازداده بود چون خبر كاروان مدين بمصر آمد و گماشتگان عزيز بر سر راه كاروان آمده يوسف ع را ديدند از لمعه جمال او شيفته و حيران بازگشته خبر به عزيز مصر بردند و او زنى داشت راعيل نام و يا ذكار و مشهور آنست كه او را زليخا گفتندى و در عين المعانى بضم زا و فتح لام تصحيح كرده و در السنة بفتح زا و كسر لام شهرت دارد القصه چون عزيز خبر غلام شنيد به مالك پيغام داد كه غلام خود را به نخاس آرد و روز ديگر مالك يوسف ع را آراسته به بازار آورد و بجلوه آن جمال شيرين شور از مصريان برآمد بيتآراسته آن يار به بازار برآمد * فرياد و فغان از در و ديوار برآمدخريداران بمزيد ثمن درآمده هر كس در بهاى او چيزى اضافه مىكردند تا بدانجا رسيد كه هم سنگ او زر و نقره و مشك و ديبا بدهند عزيز مصر قدم خريدارى پيش نهاد شعرخريداران ديگر لب به بستند * پس از زانوى خاموشى نشستند عزيز بهاىآن داد يوسف را به خانه آوردوَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُو گفت آنكس كه خريد يوسف رامِنْ مِصْرَاز اهل مصر يعنى عزيزلِامْرَأَتِهِمر زن خود را يعنى زليخاأَكْرِمِي مَثْواهُگرامى دار جاى اين غلام را كنايه است از نيكوداشت و حسن تعهد چه نشاندن كسى را بجاى نيكو دليل عزت و احترامست يعنى اين غلام را نيكودارعَسى أَنْ يَنْفَعَناشايد كه سود رساند ما را در كار ضياع و عقار و سر انجام مصالح روزگار ماأَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداًيا فراگيريم او را به فرزندى گويند عزيز عقيم بود گفت او را به فرزندى گيريم چه آثار رشد در بشره او ظاهر استوَ كَذلِكَو همچنان كه محبت يوسف ع را در دل او جاى داديممَكَّنَّا لِيُوسُفَجاى داديم يوسف ع را و ممكّن ساختيمفِي الْأَرْضِدر زمين مصر تا تصرف كند در آنوَ لِنُعَلِّمَهُو تا بياموزانيم او رامِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِاز تعبير خوابها يا معانى كتب الهىوَ اللَّهُ غالِبٌو خداى غالبستعَلى أَمْرِهِبر كار خود هيچكس چيزى را ازآنرو نتواند كرد و در چيزى از ان منازعت نتواند نمود يا غالب است بر امر يوسف كه برادران را درو خواهشى بود بهلاك و خوارى و خداى را خواهش بود به عزت و سردارى و واقع نشد الا آنچه خدا خواسته بود بيتبود هر كسى را دگرگونه راى * نباشد مگر آنچه خواهد خداىوَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِو ليكن بيشتر مردمانلا يَعْلَمُونَنمىدانند كه زمام امور بقبضه قدرت و مشيت اوستوَ لَمَّا بَلَغَو آن هنگام كه رسيد يوسف عأَشُدَّهُبه قوت خود به هژده سالگى يا بيست سالگى و گويند ميان سى و چهلآتَيْناهُداديم او راحُكْماً وَ عِلْماًحكمى كه آن نبوّت است يا حكمت و آن علمى باشد مؤيّد به عمل و ديگر داديم او را دانشى در دينوَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَو همچنين پاداش مىدهيم نيكوكاران را آوردهاند كه چون يوسف ع به خانه عزيز درآمد سلطان عشقش رخت به خانه دل زليخا فرستاد و لشكر حسنش متاع صبر و سكون او را به يغما داد بيتزليخا چون به رويش ديده بگشاد * به يك ديدارش افتاد آنچه افتادز لطف صورت و حسن شمائل * اسيرش شد به يكدل نى به صد دلبعد از آنكه عشقش بهغايت كشيد و شوق به نهايت انجاميد صورت حال با يوسف در ميان نهاد .