12 / 14
گفتند اگر بخورد او را گرگ و ما جماعتيم هر آئينه ما آنگاه زيانكار باشيم ( 14 )
12 / 15
پس چون ببردندش و عزيمت كردند كه بيفگنندش در چاه تاريك و وحى فرستاديم بسوى او كه البته خبردار خواهى ساخت ايشان را به اين ماجرائى ايشان و ايشان نشناسند ( 15 )
12 / 16
و آمدند پيش پدر خود شبانگاه گريان گريان ( 16 )
شرح
قالُواگفتند فرزندان يعقوب عليه السلاملَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُبه خداى كه اگر بخورد او را گرگوَ نَحْنُ عُصْبَةٌو حال آنكه ما گروه توانا و قوى هيكليم كه هر يك از ما باده شير در محاربه مقاومت مىتواند كردإِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَبه درستى كه ما آنوقت كه او را به گرگ دهيم هر آئينه زيانكار باشيم پس چون يعقوب ع مبالغه فرزندان شنيده و ميل دل يوسف بگشت دشت و تماشاى كوه و صحرا ديده دل بر عالم هجران نهاده و به قضاى الهى رضا داده بفرمود تا سر و تن يوسف را بشستند و مويش شانه زده جامهاى نو پوشانيدند و قميص ابراهيم ع صلوات الرحمن و سلامه عليه كه جبرئيل از بهشت آورده بوقت القاى در آتش نمرودى درو پوشانيده بود و بميراث به يعقوب رسيده چون تعويذى بر بازويش بست و به مشايعت فرزندان تا شجرة الوداع كه بر دروازه كنعان بود بيرون آمد و يوسف را در كنار گرفته گريهكنان آغاز وداع كرد بيتروز وداع گريه نه در خور و ديده بود * طوفان اشك تا به گريبان رسيده بوديوسف چون پدر را گريان ديد قطرات گلاب بر گلبرگ رخسار باريدن گرفت و دانه مرواريد خوشاب بالماس مژه سفتن گرفت مصرعژاله از نرگس فروباريد و گل را آب دادو گفت اى پدر سبب گريه چيست زبان حال يعقوب ع مضمون اين قصّه بشمع آن نور بصر رسانيد بيتميان بعزم سفر بست و بر سر راهت * سرشك ديده من مىرود كه راه تو گيرداى يوسف ازين رفتن تو رايحه اندوهى عظيم بمشام دل من مىرسد و نمىدانم كه سر انجام كار به كجا خواهد كشيد بارى لا تنسانى فانى لا انساك مرا فراموش مكن كه من ترا نيز فراموش نخواهم كرد مصرعفراموشى نه شرط دوستانستپس فرزندان را در باب محافظت يوسف مبالغه بسيار فرموده و ايشان يوسف را بر دوش گرفته روى به راه آوردند بيتبه چشمان پدر تا مىنمودند * ز يكديگر به مهرش مىربودنديعقوب ع در ايشان مىنگريست و از شوق لقاى فرزند ارجمند مىگريست بيتهنوز سرّ و روانم ز چشم ناشده دور * دل از تصوّر دورى چو بيد لرزان استچون فرزندان از پيش نظر وى غالب شدند روى بكنعان نهادفَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِپس آن هنگام كه برادران ببردند يوسف ع را كردند با او آنچه كردند وصاياى پدر را بر يك طرف نهاده يوسف را بر زمين زدند و آغاز طعن نموده مىگفتند اى صاحب رؤياى كاذبه كجااند آن كواكب كه ترا سجده كردند تا امروز از دست ما برهانند يوسف ع گفت يا اخونا شما را چه شد يكى از حال پير كنعان برانديشيد و بر كودكى و ضعف حال من رحم آريد بيتيارى دهيد كزو را و دور گشتهام * رحمى كنيد كز غم او زار ماندهامالقصه بر سخن او التفات نكردند و طپانچه بر روى او زدند و در خاك خوارى گرسنه و تشنه بر روى مىكشيدند تا بهلاك نزديك رسيد يهودا آن صورت حال مشاهده نموده او را در زير دامن حمايت گرفت و گفت دست تعدى در آستين توقف كشيد آخر نه با من عهد كردهايد كه قصد قتل او نهنمائيد غضب ايشان تسكين يافت و از سر قتل او درگذشتندوَ أَجْمَعُواو جمع شدند و راى خود را مستحكم ساختندأَنْ يَجْعَلُوهُبهآنكه بيفگنند او رافِي غَيابَتِ الْجُبِّدر قعر چاه و آن چاهى بود بر سه فرسخى از كنعان يا در حوالى بيت المقدس يا در زمين اردن سر چاه تنگ بود و پايان او گشاده و هفتاد گز عمق يا زياده پس يوسف ع را بر سر چاه آوردند و چون شنيد كه در چاه مىاندازند و چون دست در هر يكى از ايشان مىزد دستش را بربستند و رسنى در ميانش محكم كرده به چاه فروگذاشتند دامن پيراهنش به سنگى كه بر سر چاه بود درآويخت پيراهن از برش بركشيدند و چون به ميان چاه رسيد رسن را ببريدند و از حضرت مليك اعلى خطاب مستطاب بطائر آشيانه سدرة المنتهى رسيد كه ادرك عبدى جبرئيل ع پيش از آنكه يوسف ع به تگ چاه رسد بوى رسيد و او را به اجنحه مقدّسه خود گرفته بر بالاى صخره كه در تگ چاه بود بنشاند و از طعام و شراب بهشت بوى داده پيراهن خليل كه تعويذ و دار بر بازو داشت او را پوشانيدوَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِو ما وحى فرستاديم بسوى او بهواسطه جبرئيل عليه السلام يا الهام داديم او را كه اندوهناك مباش كه به زودى ترا از حضيض چاه بذروه مسند جاه رسانيم و برادران ترا به حاجتمندى نزديك تو آريملَتُنَبِّئَنَّهُمْهر آئينه خبر دهى تو ايشان رابِأَمْرِهِمْ هذابه اين كارى كه كردهاند و رنجى كه به تو رسانيدهوَ هُمْ لا يَشْعُرُونَو حال آنكه ايشان ندانند كه تو يوسفى به جهت علو شأن و رفعت مكان تو و بعد اندك زمانى را اين صورت دست داد كه به خدمت او آمدند و او را نشناختند و هم له منكرون اما چون يوسف عليه السلام در قعر چاه افتاد و برادران بازگشته بسر رمه رفتند و بزغاله را كشته پيرهن او آلوده به خون ساختندوَ جاؤُ أَباهُمْو آمدند نزديك پدر خودعِشاءًشبانگاه و به دروغيَبْكُونَمىگريستند يعقوب عليه السلام چون آواز گريه فرزندان را شنيد سراسيمه و حيران از خانه بيرون آمده گفت اى فرزندان چه مىشود شما را يوسف ع من كجاست كه او را نمىبينم .