12 / 30
و گفتند زنان چند در شهر كه زن عزيز گفت و شنيد مىكند با نوجوان خود ( تا غافل كند او را ) از ( حفظ ) نفس خود هر آئينه در دلش جاى كرده است از وى دوستى هر آئينه ما مىبينيم او را در گمراهى ظاهر ( 30 )
12 / 31
پس چون شنيد ( زن عزيز ) غيبت ايشان را آدم فرستاد بسوى ايشان و مهيا كرد براى ايشان مجلسى و داد هر يكى را از ايشان كاردى و گفت اى يوسف بيرون آى بر اين زنان پس چون ديدندش بزرگ يافتندش و ببريدند دستهاى خويش و گفتند پاك است خدا نيست اين جوان آدمى نيست اين شخص مگر فرشته گرامى ( 31 )
شرح
وَ قالَ نِسْوَةٌو گفتند گروهى از زنان در كشاف آورد كه پنج زن بودند از خواص ملك ريّان يعنى زن حاجب و زن ساقى و زن خباز و زن زندانبان و زن صاحب دواب كه با يكديگر نشسته گفتندفِي الْمَدِينَةِدر شهر مصر بموضعى كه آن را عين الشمس گويند مضمون سخن ايشان اينكهامْرَأَتُ الْعَزِيزِزن عزيز يعنى زليخاتُراوِدُ فَتاهاطلب كرده است غلام خود راعَنْ نَفْسِهِاز نفس او يعنى درخواسته است ازو كه كام او بدهدقَدْ شَغَفَهابه درستى كه بشگافته است غلاف دل او راحُبًّااز جهت دوستى يعنى محبت يوسف ع به ميان دل او درآمدهإِنَّا لَنَراهابه درستى كه ما مىبينيم آن زن رافِي ضَلالٍ مُبِينٍدر گمراهى هويدا و خطاى روشن كه با وجود شوهرى مانند عزيز شيفته و فريفته درم خريده خود مىگرددفَلَمَّا سَمِعَتْپس چون شنيد زليخابِمَكْرِهِنَّمكر ايشان را يعنى سخنى كه در خفيه مىگفتندأَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّفرستاد بسوى ايشان و استدعاى آن نمود كه به دعوت او حاضر شوند آوردهاند كه چهل زنان را طلبيد و آن پنج زن ملامتگو نيز در ميان ايشان بودند پس چون به منزل وى آمدند مراسم اعزاز بجاى آوردوَ أَعْتَدَتْو آماده كردلَهُنَّ مُتَّكَأًبراى ايشان تكيهگاهى از بالشهاى لطيف يا مهيا گردانيد طعامى پاكيزه يا بساخت مجلس طعام چه در خبر است كه ايشان تكيه زده طعام مىخورندوَ آتَتْو بدادكُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّهر يكى را ازين زنانسِكِّيناًكاردى تا گوشت ريزهكرده تناول نمايند و نزديك يوسف ع آمده جامه مرصع با جواهر وى را پوشانيد و تاج مكلل بر سرش نهادوَ قالَتِ اخْرُجْو گفت بيرون آىعَلَيْهِنَّبرين زنان يوسف ع ابا نمود و زليخا در مبالغه افزود تا وقتى كه يوسف ع را بيرون آورد بيتاز خلوتخانه آن گنج نهفته * برون آمد چون گلزار شگفتهفَلَمَّا رَأَيْنَهُپس آن هنگام كه زنان او را ديدندأَكْبَرْنَهُبزرگ يافتندش در كمال جمال بهيكبار همه شيفته ديدار او گشته و از خود بدر رفته خود را فراموش كردندوَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّو بريدند دستهاى خود را و بالم آن محسّس نشدند در حقايق سلمى مذكور است كه حق سبحانه بدين آيت مدعيان محبت خود را سرزنش مىكند كه مخلوقى در رويت مخلوقى بدان مرتبه مىرسد كه احساس الم قطع يد نمىكند شما در شهود پرتو جمال خالق بايد كه از هيچ بلا و عنا متألم نشويد .
بيتگر با تو دمى دست در آغوش توان كرد * بيداد تو سهل است فراموش توان كردالقصه زنان مصر از بىخودى با خود بازآمده زبان آفرين بگشادندوَ قُلْنَو گفتندحاشَ لِلَّهِپاك است خداى از صفت عجز در آفريدن چنين مخلوقىما هذا بَشَراًنيست اين غلام آدمى زيرا كه چنين جمال معهود بشر نمىباشد و كسى نديده شعرتو از سلاله سفلى ز آب و خاك نزادى * كه از قبيله روحانيان حور نزادىإِنْ هذانيست اين شخصإِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌمگر فرشته گرامى نزديك خداى چه جمال بدين زيبائى و كمال بدين رعنائى و عصمت درين مرتبه جز از خواص ملكيت نيست بيتچو ديدنش كه جز والاگهر نيست * برآمد بانگ از ايشان كين بشر نيستنه چون آدم ز آب و گل سرشته است * ز بالا آمده قدسى فرشته استصاحب وسيط باسناد خود از جابر انصارى رض نقل مىكند كه حضرت رسالتپناه ص فرمود كه جبرئيل ع به من فرود آمد گفت خداى ترا سلام مىرساند و مىگويد كه اى حبيب من حسن روى يوسف ع را از نور كرسى كسوت دادهام و كسوت حسن ترا از نور عرش معزز كردهام و ما خلقت خلقا احسن منك يوسف را جمال بود و آن حضرت را كمال در شهود جمال يوسفى دستها بريده شد و در ظهور كمال محمدى ص زنارها قطع كردند بيتز حسن روى يوسف ع دستى بريده سهل است * در پاى دلبر ما سرها بريده باشداز عائشه رض نقل مىكنند كه در صفت جمال حضرت رسالتپناه ص فرموده شعر؟ ؟ ؟ زليخا لو رأين جبينه * لأثرن بالقطع القلوب على اليدزنان مصر بهنگام جلوه يوسف * ز روى بيخودى از دست خويش ببريدندمقرر است كه دل پاره پاره مىكردند * اگر جمال تو اى نورديده مىديدندالقصه چون زليخا حيرت زنان و شيفتگى ايشان مشاهده كرد .