12 / 17
گفتند اى پدر ما هر آئينه ما شروع كرديم در مسابقت و گذاشتيم يوسف ع را نزديك رخت خويش پس بخورد او را گرگ و نيستى تو باوردارنده ما را و اگر چه هستيم راستگوى ( 17 )
12 / 18
و آوردند بالائى قميص او خون دروغ را يعقوب گفت ( نى ) بلكه آراسته است پيش شما نفس شما تدبيرى را پس كار من صبر نيك است و خدا مدد طلب كرده مىشود از وى بر آنچه شما بيان مىكنيد ( 18 )
12 / 19
و آمد كاروانى پس فرستادند سقّاى خود را پس انداخت دلو خود گفت اى مژده اين نوجوانى است و ( اهل قافله ) پنهان ساختند او را سرمايه دانسته و خدا داناست به آنچه مىكردند ( 19 )
شرح
قالُوا يا أَباناگفتند اى پدر ماإِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُما بصحرا رفتيم و پيشى مىگرفتيم بر يكديگر در دويدن و تير افگندنوَ تَرَكْنا يُوسُفَو بگذاشتيم يوسف ع را تنهاعِنْدَ مَتاعِنانزديك رخت و بار مافَأَكَلَهُ الذِّئْبُپس بخورد او را گرگوَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَناو نيستى تو باوردارنده ما را يعنى سخن ما را باور نمىكنىوَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَو اگرچه هستيم ما راستگويان در همه كار ما اينجا به جهت بدگمانى كه به نسبت ما دارى و ما را دروغگوى مىپندارى دليل ديگر داريم بر خوردن گرگ يوسف را و اين پيراهن اوستوَ جاؤُو آمدندعَلى قَمِيصِهِبر پيراهن يوسف عبِدَمٍ كَذِبٍبه خون دروغ يعنى آوردند پيراهن يوسف ع را نزد پدر به خونآلوده ساخته به دروغ يعقوب ع كه پيراهن خونآلوده ديد دغدغه هلاك يوسف ع در دلش پديد آمد اما چون اطراف پيراهن درست بود فرمود كه عجب گرگى بوده كه يوسف ع را خورده و تعرض به پيراهنش نكرده پس از روى عتابقالَگفت با فرزندان كه نه چنينست كه شما مىگوئيدبَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْبلكه آراسته است براى شماأَنْفُسُكُمْنفسهاى شما و آسان ساختهأَمْراًكار بزرگ را از هلاك يوسففَصَبْرٌ جَمِيلٌپس كار من صبريست نيكو يعنى شكيبائى كه به آن شكايت نباشد مگر با خداىوَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُو خداى يارى خواسته شده يعنى يارى ازو مىخواهمعَلى ما تَصِفُونَبر آنچه شما صفت مىكنيد از هلاك يوسف ع آوردهاند كه سه روز يوسف ع در آن چاه بود صباح روز چهارم مژده نجات بوى رسيدوَ جاءَتْ سَيَّارَةٌو آمد كاروانى به نزديك آن چاه و آن جمعى بودند كه از مدين بمصر مىرفتندفَأَرْسَلُواپس فرستادندوارِدَهُمْوارد خود را بسوى آن چاه و وارد كسى را گويند كه آب كشيدن كاروان متعلق به دو باشد وارد آن كاروان مالك ابن ذعر الخزاعى بود از اهل مدين چون بسر چاه آمدفَأَدْلى دَلْوَهُپس در چاه فروگذاشت دلو خود را وحى رسيد به يوسف كه در دلو بنشين مصرعاى يوسف ؟ ؟ ؟ تو اين دلو در چاه آمدهيوسف ع در دلو نشست در معالم آورده كه ديوارهاى چاه بر فراق يوسف ع مىگريستند و در انيس المريدين فرمود كه مالك در كشيدن دلو حيران بماند چه دلو را بهغايت گران ديد به چاه فرونگريست و آن ماه را در دلو مشاهده كردقالَ يا بُشْرىگفت اى مژده و شادمانى گفتهاند بشرى نام صاحب او بوده و او را براى اعانت طلبيده گفتهذا غُلامٌاين پسريست كه دلو را گران ساخته پس به مددكارى او يوسف ع را از چاه برآورد نظمچون آن ماه جهانآرا برآمد * ز جانش بانگ يا بشرى برآمدبشارت كز چنين تاريك چاهى * برآمد پس جهانافروز ماهىوَ أَسَرُّوهُو پنهان داشتند او را از كاروانيانبِضاعَةًدر حالتى كه متاع تجارت بود يعنى ايشان را براى فروختن مناسب نمود يا پنهان ساختند امر او را با كاروانيان و گفتند كه اهل اين آب او را بما دادهاند تا براى ايشان بمصر بريم و بفروشيم و گفتهاند كه ضمير اسروه راجع به برادران است يعنى برادرانش حال او را پنهان داشتنده و گفتند كه او بنده ماست و آنچنان بود كه برادران از حال يوسف عليه السلام خبر يافته بسوى كاروان آمدند و گفتند اين غلام ماست از ما گريخته او را بخريدوَ اللَّهُ عَلِيمٌو خداى داناستبِما يَعْمَلُونَبهآنچه مىكنند يعنى اولاد يعقوب ع با پدر و برادر يا كاروانيان از اخفاى امر يوسف ع آوردهاند كه چون برادران يوسف ع را بديدند به زبان عبرى به او گفتند آنچه ما مىگوئيم اگر خلاف آن گوئى البته ترا بقتل رسانيم يوسف ع خاموش بايستاد و ايشان مالك را گفتند اين بنده ما گريزپاست و نافرمان و دل بر خدمت ندارد او را مىفروشيم بيا از ما بخر و با خود به شهر ديگر بر تا از ما دور افتد و خبر او نشنويم مالك گفت من زر نقد كه داشتهام بضاعت خريدهام و با من درمى چند ناسره مانده است گفتند تو مىدانى كه بهاى اين غلام بسيار است اما با تو بسازيم بهر چه دارى پس دست يوسف ع بدست مالك دادند .