7 / 91
پس درگرفت ايشان را زلزله پس صبح كردند در سراى خويش مرده بر زانو افتاده ( 91 )
7 / 92
آنان كه دروغى داشتند شعيب را گويا نبودند آنجا آنان كه دروغى داشتند شعيب را ايشان بودند زيانكار ( 92 )
7 / 93
پس بازگشت از ايشان و گفت اى قوم من رسانيدم بشما پيغامهاى پروردگار خود و نيك خواهى كردم براى شما پس چگونه اندوه خورم بر قوم كافران ( 93 )
7 / 94
و نه فرستاديم در هيچ ديهى پيغامبرى را مگر گرفتار كرديم اهل آن را به سختى و رنج تا بود كه ايشان زارى كنند ( 94 )
7 / 95
بازداديم به ايشان بجاى محنت راحت را تا آنكه بسيار شدند و گفتند هر آئينه رسيده بود پدران ما را سختى و راحت پس گرفتيم ايشان را ناگهان و ايشان خبر نداشتند ( 95 )
شرح
فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُپس فراگرفت ايشان را زلزله و در سوره هود مذكور است كه اهل مدين به صيحه هلاك شدند علماء گفتهاند كه صيحه منكره درآمد كه زمين را بلرزانيد يا آنكه صيحه مقدمه زلزله است چه مقرر شد كه زلزله بىصياح و رياح نمىباشد و در خبر آمده كه جبرئيل ع نعره زد كه زلزله در شهر ايشان افتاد و همه به لرزه درآمدندفَأَصْبَحُواپس گشتندفِي دارِهِمْدر شهر و منزل خودجاثِمِينَبر روى افتادگان يعنى بر زمين افتادند جسدهاى بىارواحالَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباًآنانى كه تكذيب كردند شعيب ع را هلاك شدندكَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَاگويا هرگز نه بودهاند در ان شهرالَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباًآنانى كه به دروغ داشتند شعيب ع راكانُوا هُمُ الْخاسِرِينَبودند ايشان زيانزدگان در دنيا و عقبى بفوت مثوبت و لزوم عقوبت آوردهاند كه چون شعيب ع مبادى عذاب مشاهده كرد از ان بلده عزم خروج نمودهفَتَوَلَّى عَنْهُمْپس روى بگردانيد از كافرانوَ قالَ يا قَوْمِو گفت از روى تحسر كه اى قوم منلَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْبه درستى كه برسانيدم بشمارِسالاتِ رَبِّيپيغامهاى پروردگار خودوَ نَصَحْتُ لَكُمْو نصيحت كردم شما را از روى مهربانى و گفتهاند اين خطاب به ايشان بعد از هلاك ايشان بود چنانچه حضرت پيغمبر ص ما بكفار قريش خطاب كردند بعد از قتل ايشان دربهدر و شعيب ع بعد از اظهار تاسف و تحسر بر قوم خود خود را تسليه داد و گفتفَكَيْفَ آسىپس چگونه تاسف و اندوه خورم و غمناك شومعَلى قَوْمٍ كافِرِينَبر هلاك قومى از كافران كه مرا تصديق نهكردند پس بعد از قصص بعضى از امم ماضيه و هلاك ايشان بتكذيب پيغمبران تهديد مىنمايد كفار قريش را و مىفرمايدوَ ما أَرْسَلْناو نه فرستاديم مافِي قَرْيَةٍدر شهرى و ديهىمِنْ نَبِيٍّهيچ پيغمبرى كه او را تكذيب كردندإِلَّا أَخَذْنامگر آنكه بگرفتيمأَهْلَهااهل آن شهر و ديه رابِالْبَأْساءِبه سختى و تنگىوَ الضَّرَّاءِو برنج و بيمارىلَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَتا شايد كه ايشان زارى كنند و پندپذير شده تصديق نبى خود نمايند تا بلا مندفع گردد و چون به بلا و زحمت متنبه نشدند ايشان را به غنا و راحت مبتلا كرديمثُمَّ بَدَّلْناپس بدل كرديم مامَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَبجاى بلا و مرض و شدت سلامت و صحت و راحتحَتَّى عَفَوْاتا وقتى كه بسيار شدند هم بمال و هم بر حال اينجا نيز آغاز كفران كردندوَ قالُواو گفتند اين ايمنى و نعمت بجاى محنت و مضرت از عادت دهر و طبيعت روزگار استقَدْ مَسَّبه درستى كه رسيدآباءَنَاپدران ما را نيزالضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُسختى و شادى يعنى در زمان گذشته گاهى قحط بودى و گاهى فراخى و وقتى صحت بودى و وقتى بيمارى زمانى غم بودى و زمانى شادمانى اين نه بسبب كفر و ايمان است پس ما بر همان .
طريق مىباشيم كه مىبوديم چون اين قوم بر ناسپاسى و كفر رسوخ ورزيدندفَأَخَذْناهُمْپس ما فراگرفتيم ايشان رابَغْتَةًناگهان يعنى در حالتى كه ايمن بودندوَ هُمْ لا يَشْعُرُونَو ايشان نمىدانستند كه عذاب برايشان نازل خواهد شد و اين حسرت عظيمترست از آنكه ؟ ؟ ؟ عذاب را ديده باشند و نزول آن را دانسته .