5 / 26
گفت خدا پس آن زمين حرام كرده شده است بر ايشان چهل سال سرگردان مىشوند در زمين پس اندوهناك مباش بر گروه ستمكاران ( 26 )
5 / 27
و بخوان بر قوم خود خبر دو پسر آدم براستى چون نياز حق كردند قربانى را پس قبول كرده شد از يكى و قبول كرده نه شد از ديگر بگفت قابيل البته بكشم ترا هابيل گفت جز اين نيست كه خدا قبول مىكند از متقيان ( 27 )
5 / 28
اگر دراز كنى بسوى من دست خود را تا بكشى مرا من هرگز دراز نه كنم بسوى تو دست خود را تا بكشم ترا هر آئينه من مىترسم از خدا پروردگار عالمها ( 28 )
شرح
قالَگفت خدافَإِنَّهاپس به درستى كه ارض مقدسهمُحَرَّمَةٌحرام استعَلَيْهِمْبر ايشان يعنى نهدرآيند و نه مالك شوند بدان بسبب شامت نافرمانىأَرْبَعِينَ سَنَةًچهل ساليَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِسرگردان و متحير مىروند در زمين تيه كه شش فرسخست از شهر مصر پس قوم موسى چهل سال در ان زمين سرگردان بودند هر صباح عزيمت سفر كردندى و تا شام راه رفتندى و شب همانجا بودندى كه بامداد از آنجا رحلت كرده بودند و قولى آنست كه بعد از چهل سال موسى ع با بعضى از بنى اسرائيل كه مانده بودند برفت و اريحا را بگشاد و مدتى آنجا بود و اصح آنست كه موسى و هارون در تيه وفات كردند و اغلب اهل تيه مردند و اولاد ايشان جوانان توانا رسيدند و خداى تعالى يوشع را پيغمبرى داد و ايشان به دو بيعت كردند و يوشع برفت و ولايت ايليا و اريحا بگرفت و بنياد جباران برانداخت در اخبار آمد كه چون موسى بر قوم خود دعا گفت و حكم شد كه چهل سال سرگردان باشند موسى از ان پشيمان شد و حق سبحانه و تعالى با وى خطاب كرد كه چون حكم كرديم بتحير و سرگشتگى ايشانفَلا تَأْسَپس تو اندوهناك مباشعَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِينَبر گروه فاسقان و در تبيان گفته كه خطاب با حضرت پيغمبرست ص مىفرمايد كه قوم موسى مدتى سرگشته بودند تو بر ايشان اندوه مخور كه بسبب نافرمانى و فسق سزاوار نفرين موسى شدندوَ اتْلُ عَلَيْهِمْو بخوان بر اهل كتابنَبَأَ ابْنَيْ آدَمَخبر دو پسر آدم را كه از صلب او بودند قابيل و هابيلبِالْحَقِّخواندنى به درستى و راستى و خبر ايشان بر سبيل اجمال آنست كه حوا رض بهر بطنى دخترى و پسرى مىآوردى چون بزرگ مىشدند آدم جاريه يك بطن را به غلام ديگر مىداد و آنكه با قابيل زاده بود اقليما نام داشت و در غايت حسن بود و توام هابيل را ليوذا مىگفتند و او چندان جمالى نداشت چون برسيدند آدم ع ليوذا را بقابيل نامزد كرد و اقليما را به هابيل قابيل ازين حكم ابا نموده گفت خواهر من اجملست و با من در رحم بوده او به من اولى است آدم گفت كه حكم خدا بر اين وجه صدور يافته مرا درين چه اختيار قابيل مسلم نداشت و گفت تو هابيل را پيش از من دوست مىدارى لا جرم آنكه خوبروىترست به دو مىدهى آدم ع فرمود كه اگر سخن مرا باور نمىكنى هر يك از شما قربانى كنيد بهآنچه مىتوانيد قربانى هر كرا مقبول گردد اقليما از آن او باشد حق سبحانه ازين قصّه خبر مىدهدإِذْ قَرَّباچون قربانى كردند يعنى تقرب جستند هر يك از ايشانقُرْباناًتقرب جستنى به قربانى خود هابيل گوسفنددار بود بره فربه كه بهغايت دوست مىداشت بياورد و سر كوهى نهاد و نيت كرد كه اگر قربانى من قبول نهگردد ترك اقليما كنم و قابيل صاحب زرع بود دسته گندم ضعيف و كم دانه بياورد و در همان موضع بنهاد و با خود گفت كه اگر اين قربانى من قبول شود فبها و اگر نه من دست از خواهر خود باز ندارمفَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِماپس قبول كرده شد قربانى يكى از ايشان كه هابيل بود بدان نوع كه آتش سفيد بىدود از آسمان فرود آمده گوسفند را بخوردوَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِو مقبول نشد از ديگرى كه قابيل بود و آتش از قربانى او درگذشت و به خوردن او ملتفت نهگشت قابيل را آتش خشم باشتعال درآمده دود حسد ديده بصيرت او را تيره كردقالَگفت مر هابيل رالَأَقْتُلَنَّكَبه خدا كه ترا بكشم براى آنكه قربانى تو مقبول شد و از آن من مردودقالَگفت هابيلإِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُجزين نيست كه قبول مىكند خدامِنَ الْمُتَّقِينَاز پرهيزگاران كه در قربانى نيّت خود را خالص ساختهاندلَئِنْ بَسَطْتَاگر بگشائى و دراز كنىإِلَيَّ يَدَكَبسوى من دست خود رالِتَقْتُلَنِيتا مرا بكشىما أَنَا بِباسِطٍمن بارى نيستم درازكنندهيَدِيَ إِلَيْكَدست خود را بسوى تولِأَقْتُلَكَتا ترا بكشمإِنِّي أَخافُ اللَّهَبه درستى كه من مىترسم از خداىرَبَّ الْعالَمِينَكه پروردگار عالميان است با آنكه هابيل از قابيل قوىتر و باشوكتتر بود اما تسليم شد مر قتل را از ترس خدا پس گفت .