4 / 123
نيست كار بوفق آرزوى شما و نه بوفق آرزوى اهل كتاب هر كه بكند كار بد جزا داده خواهد شد به آن و نيابد براى خود بجز خدا هيچ دوستى و نه يارىدهنده ( 123 )
4 / 124
و هر كه بكند از كارهائى شايسته مرد باشد يا زن و او مسلمانست پس آن جماعه درآيند به بهشت و ستم كرده نشوند مقدار نقيرى ( 124 )
4 / 125
و كيست نيكوتر باعتبار دين از كسى كه منقاد ساخت روى خود را براى خدا و او نيكوكارست و پيروى كرد ملّت ابراهيم را در حالتى كه حنيف بود و خدا دوست گرفت ابراهيم را ( 125 )
شرح
لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْآنچه وعده كرد خدا از ثواب يافته نشود به آرزوهاى شما اى مسلمانانوَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِو نه به آرزوهاى اهل كتاب كه گويندلَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارىيعنى هيچ كارى به آرزو برنيايد بلكه رياضت بايد كشيد آن را كه رياض بهشت بايد بيت به آرزو و هوس برنيايد اين معنى * به آب ديده و خون جگر تواند بودمَنْ يَعْمَلْ سُوءاًهر كه به عمل آرد كار بد رايُجْزَ بِهِجزا داده شود به آن عاجلا و آجلا و اين حكم عام است مر همه عاملان را آوردهاند كه چون آيت فرود آمد صحابه رض متألم گشتند و ابو بكر رض صديق گفت يا رسول اللّه كيف الفلاح بعد هذه الآية بعد از نزول اين آيت چگونه رستگارى باشد هيچكس از كردار بد خالى نيست پس تحمل جزاى آن كه دارد ؟ حضرت رسالتپناه ص فرمود كه نه بيمار مىشوى و نه اندوهناك مىگردى و نه بلاها به تو مىرسد گفت بلى يا رسول اللّه خواجه عالم فرمود كه هو ذاك يعنى اينها جزاى آن بدست و در تيسير فرمود كه حضرت رسالتپناه ص بعد ازين سخن فرمود كه يا ابا بكر تو و اصحاب تو و مؤمنان را جزاى گناه در دنيا خواهند داد تا به خداى رسيد و شما را هيچ گناه نباشد و ديگران را اجزاهاى ايشان جمع كنند و روز قيامت بديشان رسانند و امام حسن بصرى رح مىگويد عمل سوء شركست بدليل آنكه حق تعالى مىفرمايدمَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ وَ لا يَجِدْ لَهُو نمىيابد عامل سوء براى نفس خودمِنْ دُونِ اللَّهِجز خداوَلِيًّادوست دارى كه مدد به دو رساندوَ لا نَصِيراًو نه يارى كه از عذابش برهاندوَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِو هر كه بجاى آرد بعضى از اعمال صالحه چه هيچكس را قوّت ارتكاب تمام آن نيستمِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىاز مرد و زنوَ هُوَ مُؤْمِنٌدر حالتى كه او مؤمن باشد كه هيچ عمل بىايمان اعتبار نداردفَأُولئِكَپس آن گروه عملكنندگانيَدْخُلُونَ الْجَنَّةَدرآورده شوند به بهشت و حفص به صيغه معلوم خواند يعنى درآيند به جنّتوَ لا يُظْلَمُونَو ستم رسيده نشوند در ثواب عمل خودنَقِيراًبه مقدار نقيرى كه بر پشت دانه خرما مىباشد يعنى هيچ از ثواب ايشان كم نشودوَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناًو كيست نيكوتر از جهت دينمِمَّنْ أَسْلَمَاز آنكه خالص گردانيدوَجْهَهُنفس خود رالِلَّهِبراى خداى يا بذل كرد روى خود را در سجود حق تعالىوَ هُوَ مُحْسِنٌو حال آنكه او آينده است به نيكوئيها و ترككننده بديهاوَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاًو پيروى كرد دين ابراهيم را در حالتى كه ابراهيم به اين پيروى وى مائل است از همه دينها بدين اسلاموَ اتَّخَذَ اللَّهُو گرفت خداإِبْراهِيمَ خَلِيلًاابراهيم را دوست يعنى او را برگزيد و اختصاص داد بكرامتى كه مشابه است بكرامت دوست با دوست آوردهاند كه در عهد ابراهيم صلوات اللّه على نبينا و عليه قحطى پديد آمد و چون مردم همواره از موائد خليلى بهره فوائد يافته بودند درين سال به جهت جوع بيشتر رجوع نمودند آنچه ابراهيم داشت بر ايشان ايثار كرد و همين كه انبار تهى شده چند قطار شتر بمصر فرستاد نزديك دوستى كه معتمد عليه بود تا قدرى طعام از مصر بشام فرستد چون پيغام خليل ع بدوست مصرى رسيد گفت در ولايت ما نيز اثر قحط و غلا ظاهر شده اگر فى الواقع ابراهيم اين طعام را از براى خود طلبيدى بهر نوع كه بودى چاره مىتوانست اما شنيدهام كه بسى فاقهزدگان به دو التجا كردهاند و او بكرم غريزى و سماحت جبلى مىخواهد كه اين طعام بر ايشان صرف نمايد القصه گندم به ملازمان ابراهيم نداد و به بها نيز نيافتند به ضرورت بازگشتند و ايشان را شرم آمد كه شتران را خالى به شهر آرند چه بسى گدايان و بينوايان چشم بدان داشتند كه شتران خليل از مصر با طعام فراوان خواهند رسيد شتربانان در حوالى شهر جوالها را پر از ريگ نرم كرده به خانه آوردند و ذكرى كه گذشت به تمام عرض كردند ابراهيم ازين حال تنگدل شده رو به مسجد نهاد و در انحال ساره زوجه ابراهيم در خواب بود چون بيدار شد جوالها پر ديد و خوشدل شده هر يكى را بگشاد آردى بهغايت سفيد و پاكيزگى بيرون آمد پاره از ان خمير كرده و نان پخته به عيال
و اطفال درويشان داد چون ابراهيم از مسجد بازآمد و بوى نان بمشام او رسيد پرسيد كه اين از كجاست گفت از نزديك دوست مصرى تو ابراهيم گفت كه اين از نزديك دوست من اللّه است خدا بدين جهت وى را دوست گرفت بزرگان گفتهاند شرط خلّت استيلام بنده است در عموم احوال به حضرت ذو الجلال و اين مقام ابراهيمى بود لا جرم بخليل موسوم شد و شرط محبت فناى حبيبست در محبوب و بقاى او به دو و اين مقام محمديست ص لا جرم به حبيب مسمى گشت و ازينجاست كه ذكر خلت به ظاهر فرمود كهوَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًاو ذكر محبت به كتابت باز نمود كهفَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُو درين معنى گفتهاند بيتعجب آن نيست كه محبوب جهانى تو بلطف * عجب آنست كه محبان تو محبوبانندخليل سالك بود و حبيب مجذوب سلوك نشانه هستى و تفرقه است و جذبه علامت نيستى و جمع است از سلوك خليل بدين عبارت خبر دادند كه انى ذاهب الى ربى از جذبه حبيب بدين اشارت تنبيه كردند كهأَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًالا جرم آنجا كه نظرگاه خليل بود كه نرى ابراهيم ملكوت السماوات و الارض قدمگاه حبيب گردانيد كهدَنا فَتَدَلَّىبيتخليل از خيل تا شان سپاهش * نه مسيح از چاوشان بارگاهش .