69 / 22
در بهشتى بلند ( 22 )
69 / 23
كه ميوهء آن قريب الحصول است گفته شود ( 23 )
69 / 24
بخوريد و بياشاميد خوردن و آشاميدن گوارا بسبب آنچه پيش فرستاده بوديد در روزهاى گذشته ( 24 )
69 / 25
و اما آنان كه داده شدش نامهء اعمال او بدست چپ او پس گويد كه اى كاش داده نمىشد مرا نامهء اعمال من ( 25 )
69 / 26
و اى كاش نمىدانستم كه چيست حساب من ( 26 )
69 / 27
اى كاش مرگ آخر كنندهء كار بودى ( 27 )
69 / 28
هيچ نفع نكرد از من مال من ( 28 )
69 / 29
زايل شد از من بادشاهى من ( 29 )
69 / 30
گفته شود اى فرشتگان بگيريدش پس طوق به گردن كنيدش ( 30 )
69 / 31
باز در دوزخ داخل كنيدش ( 31 )
69 / 32
باز در زنجيرى كه ساخت آن هفتاد گز باشد درآريدش ( 32 )
69 / 33
هر آئينه اين شخص ايمان نمىداشت به خداى بزرگ ( 33 )
69 / 34
و رغبت نمىداد مردمان را بر طعام دادن فقير ( 34 )
شرح
فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍدر بهشتى بلندقُطُوفُهاميوههاى آندانِيَةٌنزديك كه دست قائم و قاعد و مضطجع بوى رسد و رضوان ايشان را گويدكُلُوابخوريد از ميوههاى آن درختوَ اشْرَبُواو بياشاميد از شربتهاهَنِيئاًخوردنى و آشاميدنى گوارندهبِما أَسْلَفْتُمْبسبب آنچه عمل كرديدفِي الْأَيَّامِ الْخالِيَةِدر روزهاى گذشته يعنى در دنيا يا بهواسطه آنكه روزه داشتيد در روزهاى گرموَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَو اما آنكس كه داده شودكِتابَهُ بِشِمالِهِنامه او را بدست چپ او و بديهاى خويش بيندفَيَقُولُپس گويد از روى ندامتيا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَاى كاش كه داده نشدمى يعنى به من ندادندىكِتابِيَهْكتاب مرا و من نديدمى تا برملا فضيحت نشدمىوَ لَمْ أَدْرِ ماو كاشكه ندانستمى كه امروزحِسابِيَهْچيست حساب من چه حاصلى نيست مرا جز عذاب و شدّتيا لَيْتَهاكاشكه مرگى كه بدان مردمى در دنياكانَتِ الْقاضِيَةَبودى مرگى حكمكننده به فناى ابد تا بعد از ان زنده نشدمىما أَغْنىدفع نكردعَنِّياز من عذاب رامالِيَهْآنچه مرا بود از مال و بقع و تبعهَلَكَ عَنِّيگم گشت از منسُلْطانِيَهْتسلّط من بر مردم و فرمانگذارى يا حجتى كه در دنيا چنگ در ان زده بودم پس خطاب دررسد مر زبانيه را كهخُذُوهُبگيريد اين كس رافَغُلُّوهُپس در غل كنيد وى را يعنى دست او بر گردن بنديدثُمَّ الْجَحِيمَپس در آتش بزرگصَلُّوهُدرافكنيد او راثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍپس آنگاه در زنجيرى از آتشذَرْعُهاكه گز آنسَبْعُونَ ذِراعاًهفتاد گز باشد ذراع ملك كه هر ذراعى هفتاد باع است هر باعى از كوفه تا مكّهفَاسْلُكُوهُپس درآريد او را در ان يعنى بر جسد او پيچيد محكم تا حركت نتواند كرد كعب الاحبار رضى اللّه عنه گفته كه اگر همه آهنى كه در دنيا است جمع كنند به وزن يك حلقه از ان زنجير نباشد و اگر حلقه از ان بر كوهها عالم نهند چون ارزيز بگذاردإِنَّهُبه درستى كه اين كسكانَ لا يُؤْمِنُبود كه ايمان نمىآوردبِاللَّهِ الْعَظِيمِبه خداى بزرگواروَ لا يَحُضُّو برنمىانگيخت خود را يعنى رغبت نمىكرد و حرص نداشتعَلى طَعامِ الْمِسْكِينِبر طعام دادن درويش .