50 / 13
و عاد و فرعون و برادران لوط ( 13 )
50 / 14
و اهل ايكه و قوم تبع هر يكى به دروغ نسبت كردند پيغامبران را پس ثابت شد وعده عذاب من ( 14 )
50 / 15
آيا عاجز شده بوديم در آفرينش نخستين بلكه ايشان در شبههاند از آفرينش نو ( 15 )
50 / 16
و هر آئينه آفريديم آدمى را و مىدانيم چيزى كه بخاطر گذارندش نفس او و ما نزديكتريم بآدمى از رگ جان ( 16 )
شرح
وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُو قوم عاد هود عليه السلام را و قوم فرعون موسى عليه السلام راوَ إِخْوانُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِو برادران لوط عليه السلام يعنى اصهار او مر او را و اصحاب ايكه شعيب عليه السلام راوَ قَوْمُ تُبَّعٍو قوم تبع مرتبع ع را و در سوره دخان شمه از حكايت وى گذشت و اخبار بواقى انبياى ع مذكوره هر يك در محل خود مسطور شدهكُلٌّهمه ايشانكَذَّبَ الرُّسُلَتكذيب كردند همه پيغمبران عليه السلام را زيرا كه انبياء مصدق يكديگراند پس تكذيب يكى از ايشان تكذيب همه ايشان باشد چون تكذيب كردندفَحَقَّ وَعِيدِپس مسلم شد و فرود آمد بر ايشان وعيد من يعنى آنچه وعده كرده بودم از عذابأَ فَعَيِينايا عاجز شدهايم و رنج يافتهبِالْخَلْقِ الْأَوَّلِبه آفرينش خلق اوّل تا فرومانيم در آفرينش ثانى ؟ مشركان مكه معترف بودند بهآنكه حق تعالى مبدع خلق است در اوّل پس مىفرمايد كه كسى كه قادر بود بر آفرينش جمعى بىماده و مدد چرا توانا نهبود بر اعاده ايشان بجميع مواد و ردّ حيات به آن و بىشبه ما بر ان قادريم و قوّت داريمبَلْ هُمْبلكه كافرانفِي لَبْسٍدر شك و شبههاند بسبب وساوس شيطانىمِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍاز آفرينش نو يعنى بعث و حشر و نشر چه آن را مخالف عادت مىبينند و در خلق جديد محققان را نكتهاى نازك و سخنان لطيف و دقيق است و بر بعضى از ان در تفسير همين آيت از جواهر التفسير اطلاع توان يافتوَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَو به درستى كه ما آفريديم آدمى راوَ نَعْلَمُو مىدانيمما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُآن چيزى كه وسوسه مىكند مر او را بدان نفس او از انديشههاى بدوَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِو ما نزديكتريم بسوى انسانمِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِاز رگ جان وى بوى و اين نزديكى بوى و اين نزديكى بوى بعلم و قدرت است نه به مكان و مسافت ماوردى رحمه اللّه فرموده كه حبل الوريد كيست متصل بدل و علم خداى بر بنده نزديكتر است از علم دل وى بوى و گفتهاند ما نزديكتريم به حال وى از كسى كه نزديكتر باشد از حبل الوريد بوى صاحب بحر الحقائق گويد كه حبل الوريد اقرب اجزاى نفس انسانى است بوى پس درين سخن ايما است بهآنكه حق سبحانه از ان به بنده اقرب است پس چنانچه انسان هرگاه كه خود را طلبد بيابد حق را نيز هرگاه كه جويد يابد و اذا سألك عبادى عنى فانى قريب در زبور آمده كه الا من طلبنى وجدنى مثنوىنحن اقرب گفت من حبل الوريد * تو فگنده تير فكرت را بعيداى كمان و تيرها برساخته * صيد نزديك و تو دور انداختهو ببايد دانست كه قرب حق بىچون و بىچگونه باشد اى عزيز كيفيّت قرب جان را كه پيوسته است بتن در نمىتوان يافت و قرب حق را كه از كيفيت مقدّس و منزّه است چگونه ادراك توان كرد و هم در مثنوى معنوى مذكورست نظمقرب بىچون است جانب به تو * قرب حق را بدانى اى عموقرب نى بالا و پستى رفتن است * قرب حق از قيد هستى رستن استدر كشف الاسرار آورده كه قرب بنده به حق آنست كه فرمود و اسجد و اقترب و در احاديث قدسيه وارد است كه لا يزال العبد يتقرب الى بالنوافل و اين قرب اول بايمان است و تصديق و آخر باحسان است و تحقيق يعنى مقام مشاهده كه ان تعبد اللّه كانك تراه و قرب حق مر بنده را دو قسم است يكى كافه خلق را بعلم و قدرت و هو معكم اينما كنتم و ديگر خواص درگاه را بخصائص برّ و شواهد لطف كه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد اوّل او را قربى دهد غيبى تا از جهانش برهاند پس قربى بخشد حقيقى تا از آب و گلشن باز برد و از هستى موهوم مىكاهد و هستى اصلى ظهور زياده مىكند تا چنان كه در اوّل خود بوده در آخر هم خود باشد اينجا علائق منقطع و اسباب مضمحل و رسوم باطل و حدود متلاشى و اشارات متناهى و عبارات منتفى و حق يكتا و به خود باقى ماند نظمموج بحر لمن الملك برآيد ناگاه * غرق گردند در آن بحر چه درويش و چه شاهخرمن هستى موهوم چنان سوزاند * آتش عشق كه نى دانه بماندنى كاه.