تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 1019

مساهمون:

ص١٠١٩
38 / 34 و هر آئينه آزموديم سليمان را و انداختيم بر تخت او كالبدى باز رجوع كرد به خدا ( 34 ) 38 / 35 گفت اى پروردگار من بيامرز مرا و عطا كن مرا آن پادشاهى كه راست نيايد هيچ‌كس را غير از من هر آئينه توئى بخشاينده ( 35 ) 38 / 36 پس مسخر گردانيديم باد را مىرفت بفرمان او به آهستگى روان شده هرجا كه خواسته باشد ( 36 ) 38 / 37 و مسخر گردانيديم ديوان را هر عمارت بناكننده را و هر فرودرونده را به دريا ( 37 ) 38 / 38 و مسخر گردانيديم ديوان ديگر را دست و پا بهم بسته در زنجيرها ( 38 ) 38 / 39 گفتيم اينست بخشش ما پس عطا كن يا نگاه دار به غير آنكه با تو حساب كرده شود ( 39 )
شرح
وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَو به درستى كه ما آزموديم و در فتنه افگنديم سليمان ع راوَ أَلْقَيْناو برانداختيمعَلى كُرْسِيِّهِبر تخت او پسر او راجَسَداًجسد بىروح سليمان عليه السلام از آنچه كرده بود نادم شد كه پسر را به ابر سپرد و توكّل به خدا نكرد پشيمان شدثُمَّ أَنابَپس بازگشت به خداى عز و جلّ و بر عالميان ظاهر شد كه توكّل بر خداى عز و جلّ ببايد كرد و در لباب آورده كه سليمان ع بيمار شده به مرتبه كه از غايت ضعف بدن بىروح مىنمود و او را بر تخت مىنشاندند تا مهمات مملكت خلل نپذيرد پس بازگشت به صحت - و مشهور آنست كه به‌واسطه ترك ادبى انگشترى مملكت وى بدست صخره جنى افتاده و چهل روز بتخت سليمان ع نشست و باز آن خاتم بدست سليمان عليه السلام آمده به مملكت بازگشت و از روى نياز دعا اشتغال باز نمودقالَگفت سليمان عرَبِّ اغْفِرْ لِياى پروردگار من بيامرز مرا در آنچه از من صادر شدهوَ هَبْ لِيو ببخش مرامُلْكاً لا يَنْبَغِيپادشاهى كه نسزد و نشايدلِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِيمر يكى را پس از من تا چنين ملك معجزه من بود يا كسى از من سلب نتواند كرد چون صخره جنى در بحر فرمود كه مرا ملكى ده تا ديگرى طلب هوس آن نكند و در فتنه نيفتد چه در ملك بدان عظمت جز به قوت نبوت از فتنه ايمن نتواند بودإِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُبه درستى كه تو بخشنده و هر چه خواهى بهر كه خواهى دهى امام قشيرى رح فرمود كه سليمان عليه السلام ع بالهام الهى دانسته بود كه حضرت پيغمبر ما صلى اللّه عليه و سلّم را بملك دنيا التفات نخواهد بود به جهت آن بدين دعا جراءت نمود كه در جنب همّت او دنيا و ما فيها پر پشه نمىارزد و نمىسنجد بيتعارفان هر چه ثباتى و بقائى نكند * گر همه ملك جهان است به هيچش نخرندو ازين است كه صاحب فتوحات قدس سره آورده كه مراد سليمان ع آن بود كه گفت مرا ملكى بخش كه ظهور آن بالفعل كسى را نسزد چه بالقوه حضرت رسالت‌پناه عليه صلوات اللّه و سلامه را آن ملك حاصل بود چنانچه در صحيحين مذكورست كه حضرت رسالت‌پناه صلى اللّه عليه و سلّم فرمود كه از جن عفريتى ناگاه به من درآمد تا نماز بر من قطع كند خدايت تعالى مرا قوّت داد و ممكن كرد تا او را بگرفتم و خواستم كه بر ستونى از ستونهاى مسجد بندم تا شما درو نگريد پس ياد كردم و دعاى سليمان عليه السلام را رب هب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى او را رها كردم تا بىبهره و نااميد بازگشتفَسَخَّرْناپس رام گردانيديملَهُ الرِّيحَمر سليمان ع را باد تا فرمان وى بردتَجْرِيبرودبِأَمْرِهِبفرمان اورُخاءًنرم و خوشحَيْثُ أَصابَهرجا كه قصد كرده باشدوَ الشَّياطِينَو مسخر كرديم مر او را ديوانكُلَّ بَنَّاءٍهر يكى بناكننده تا براى وى عمارتها بسازندوَ غَوَّاصٍو غوص نماينده در بحر تا به جهت وى استخراج جواهر كنندوَ آخَرِينَو ديگر رام ساختيم مر او را ديوان ديگرمُقَرَّنِينَبا هم بستهفِي الْأَصْفادِدر بندهايى يعنى هر كدام از شياطين كه عمله بودند بصناع براى وى كار كردندى و جمعى ديگر كه متمرد بودندى دربند كشيدى تا ضرر به مردم نرسانند پس گفتيم او راهذااين چنين ملكى كه به تو داديمعَطاؤُنابخشش ماست به توفَامْنُنْپس منت نه بر هر كه خواهى و او را از ان محظوظ گردانأَوْ أَمْسِكْيا بازدار عطاى خود را از هر كه خواهىبِغَيْرِ حِسابٍبىحساب در منّ و امساك يعنى تصرف در ان مفوض بمشيت تو است و بدان محاسب نخواهى بود .