37 / 93
پس متوجه شد بر ايشان مىزد زدنى به قوت ( 93 )
37 / 94
پس روى آوردند بسوى ابراهيم شتاب كنان ، ابراهيم گفت ( 94 )
37 / 95
آيا مىپرستيد چيزىرا كه خود مىتراشيد ( 95 )
37 / 96
و خدا پيدا كرد شما را و آنچه مىكنيد ( 96 )
37 / 97
گفتند با يكديگر بنا كنيد براى ابراهيم عمارتى پس بيفگنيد او را در آتش بسيار ( 97 )
37 / 98
پس قصد كردند با وى بدسگالى را پس ساختيم ايشان را زيرتر ( 98 )
37 / 99
و گفت ابراهيم كه هر آئينه من روندهام بسوى پروردگار خود راه خواهد نمود مرا ( 99 )
37 / 100
اى پروردگار من عطا كن مرا يعنى فرزندى از شايستگان ( 100 )
37 / 101
پس بشارت داديم او را به نوجوانى بردبارى ( 101 )
شرح
فَراغَپس پنهان درآمدعَلَيْهِمْبر ايشان و بزد بتان راضَرْباً بِالْيَمِينِزدنى به قوت تمام يا بدست راست يا بسبب سوگند كه خورده بود و فرموده تاللّه لاكيدن اصنامكم القصه ابراهيم عليه السلام بتان را پاره پاره كرد چنانچه در سوره انبياء ع گذشت نمروديان از عيدگاه به بتخانه آمدند صورت حال مشاهده كردند دانستند كه كار ابراهيم ع استفَأَقْبَلُوا إِلَيْهِپس روى آوردند بسوى ابراهيم عليه السلاميَزِفُّونَشتاب مىكردند در گرفتن او و او را گرفته نزد نمرود آوردند بعد از مباحثه بسيار كه شمه از ان ذكر بافتهقالَگفت ابراهيم عليه السلامأَ تَعْبُدُونَآيا مىپرستيدما تَنْحِتُونَآنچه مىتراشيد از سنگ و چوب بدست خودوَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَو خداى تعالى آفريده است شما را و آنچه شما مىكنيد به دستهاى خود درين آيت دليل است بر آنكه بندگان و افعال بندگان همه مخلوق حضرت پروردگار است چون ابراهيم عليه السلام ايشان را الزام دادقالُوا ابْنُواگفتند نمروديان و خواص او كه بنا كنيدلَهُبراى سوختن ابراهيمبُنْياناًبنائى و از هيزم پر ساخته آتش در ان زنيدفَأَلْقُوهُپس درافكنيد او رافِي الْجَحِيمِدر آتش سوزانفَأَرادُواپس خواستند نمروديانبِهِبابراهيم عليه السلامكَيْداًو ستانى و فتنه كه او را بسوزانندفَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَپس گردانيديم ايشان را زيرتر و خوارتر چه آتش ايشان بر وى گلستانى ساختيم و آن برهانى روشن بود بر حقيت او و بطلان ايشانوَ قالَو گفت ابراهيم عليه السلام چون از آتش به سلامت بيرون آمدإِنِّيبه درستى كه منذاهِبٌروندهامإِلى رَبِّيبه جائى كه پروردگار من فرموده است يعنى زمين شامسَيَهْدِينِزود باشد كه راه نمايد مرا به مقصد من يا بمصالح دنيا و آخرت پس ابراهيم عليه السلام روى بشام نهاد و در ان راهها جر بدست ساره خاتون رض افتاده و او آن را بابراهيم عليه السلام بخشيد و چون هاجر ملك يمين او شد دعا كرد كهرَبِّ هَبْ لِياى پروردگار من ببخش مرا فرزندىمِنَ الصَّالِحِينَاز شايستگان و ستودگان كه معين من باشد بر طاعت و مونس من بود در غربتفَبَشَّرْناهُپس مژده داديم او رابِغُلامٍ حَلِيمٍبه فرزندى بردبار يعنى چون ببلوغ رسد حليم بود پس خدا اسماعيل عليه السلام را از هاجر بوى ارزانى داشت و به حكم سبحانى از زمين شام هاجر و پسر او را به مكه آورد و اسماعيل عليه السلام آنجا نشو و نما يافت وقتى كه ابراهيم عليه السلام از شام بديدن پسر آمده بود سه شب متوالى در واقعه ديد كه فرزند خود را قربان كن روز عيد نحر بود كه ابراهيم عليه السلام اسماعيل را همراه داشته روى به منا نهاد .