پس چون بر كشتى سوار شدند ، خضر كلنگ يا متهاى را به دست گرفت و ديوارهء كشتى را سوراخ كرد و ناگهان آب دريا به درون آن وارد شد ، و چون در راه خويش به جوانى رسيد ، خضر به او حمله كرد و او را كشت . در پايان گردش به شهرى رسيدند كه خضر در آن با ديوار نزديك ويران شدنى رو به رو شد ، و رنج زحمتى فراوان را براى تعمير كردن آن بر خود تحميل كرد ، و از آن قوم ، على رغم استقبال بدى كه از آنان كرده و از پذيرفتن ايشان به مهمانى خوددارى ورزيده بودند ، خواستار هيچ مزدى براى تعمير ديوار نشد ، و تأثير اين حوادث بر روى موسى چندان شديد بود كه در هر بار زمام خوددارى از دست او بيرون مىرفت و شرط صبرى را كه مىبايستى ملتزم آن باشد فراموش مىكرد .
يكّه خوردن و از جاى جستن موسى در برابر همهء اعمالى كه آن بندهء صالح خدا انجام مىداد ، دليلى بر آن است كه انسان هيچ احتمال آن را نمىدهد كه شايد در آن سوى علم وى چيزهاى فراوان مجهول ديگرى وجود دارد كه وى به دانستن و دريافتن آنها هنوز نرسيده است ، و اگر احتمال محضى از اين نادانى خود بدهد ، رزين و بردبار و آرام بر جاى مىماند ، و از ظواهر تنها متأثر نمىشود ، بلكه به عمق نيز نگاه مىكند .
شرح آيات :
ميان علم و رحمت
[ 65 ]
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ / 454 مِنْ لَدُنَّا عِلْماً
- پس با بندهاى از بندگان ما رو به رو شدند كه از جانب خود رحمتى به او بخشيده و علمى به او آموخته بوديم . » آن بنده علاوه بر علمى كه به دست آورده بود ، به رحمت خدا نيز دست يافته بود ، پس آيا ميان علم و رحمت علاقه و ارتباطى وجود دارد ؟
با تفكر و تدبر سادهاى دربارهء مفهوم دو كلمهء علم و رحمت به اين نتيجه مىرسيم كه : علم معمولا زاييده و پيدا شدهء از رحمت نيست ، و جوهر رحمت