مىكند . عارف هم همينطور است ، بالاتر . . . همه علوم رسمى ؛ « سر به سر قيل است و قال » « 1 » .
و من نمىدانم كى بايد لااقل آنچنان باشد كه مهذّب كنيم خودمان را كه اين علوم رسمى خيلى مانعمان نشود ؛ از خدا مانعمان نشود ، از ذكر اللَّه مانعمان نشود . اين هم خودش يك مسألهاى است . اشتغال به علم ، اسباب اين نشود كه از خدا غافل بشويم ؛ اشتغال به علم ، اسباب اين نشود كه يك غرور پيدا بشود كه ما را از مبدأ كمال دور كند .
اين غرورى كه در ملّاها با همه اطراف [ هست ] - چه آنهايى كه علوم مادى و طبيعى دارند و چه آنهايى كه علوم شرعى دارند يا علوم عقلى دارند - اين ، اگر قلب مهذّب نباشد يك غرورى مىآورد ؛ همان غرورى كه انسان را از خدا به كلى باز مىدارد . وقتى مشغول مطالعه است غرق در مطالعه است ، وقتى مشغول نماز است ، پيشنماز نيست ، مىشود اين ؟ ! يكى از دوستان ما بود - خدا رحمتش كند - مىگفت كه : يادم نيست بگذار بايستم نماز ، يادم بيايد . كأ نّه انسان وقتى وارد مىشود به نماز ، تو [ ى ] نماز نيست ، اصلًا ، به خدا توجّه ندارد ، قلبش آنجا نيست ، قلبش جاى ديگر است ؛ شايد فكر اين باشد كه مسألهء علمى را حل كند . اين علمى كه مقدّمه براى رسيدن به مقصود است ، انسان را از مقصود باز دارد . علم شرعى است ، علم تفسير است ، علم توحيد است ، لكن در قلب غير مهيّا ، غير مهذّب ، همين علم توحيد هم يك غل و بندى است كه نمىگذارد ،
هامش
( 1 ) - تمام بيت شيخ بهايى چنين است :
« علم رسمى سر به سر قيل است و قال نه از او كيفيتى حاصل نه حال »
( كليات شيخ بهايى ، ص 120 ، مثنوى نان و حلوا )