هيچ نقصى در او نيست ، صرف الوجود در او هيچ نقصى نيست هر چه سنخ كمال است او واجد است ، و همهء موجودات ناقصند ، پس « لَيْسَ بِشَىءٍ مِنْها » .
بخواهد يك موجود ديگرى باشد ، ناقص مىشود . يك موجود تامّى است كه هيچ نقصان در او نيست . وقتى هيچ نقصان در او نبود نمىشود واجد يك كمالى نباشد . هر كمالى در هر موجودى هست ازوست ، رشح او ، جلوهء او [ ست ] . وقتى جلوهء او باشد ، در ذات بهطور بساطت ، تمام كمال است ؛ ذات كل الكمال است .
« كُلُّ الْأشْياءِ » يعنى كل الكمال . و « لَيْسَ بِشَيءٍ مِنْها » ، يعنى هيچ نقصى در كار نيست . نه اين كه مىگويد « صِرْفُ الْوُجُودِ كُلُّ الْأشْياءِ » يعنى « صِرْفُ الْوُجُود » شماييد ؛ و لهذا مىگويد : « وَ لَيْسَ بِشَيءٍ مِنْها » . مىخواهد بگويد : كه او تمامِ كمال است و هيچ موجودى تمامِ كمال نيست . او چون تمام كمال است ، هر كمالى را او دارد ، اينطور تعبير مىكند .
[
تكفير نتيجه بىتوجّهى به مقصود عرفا
] مثلًا يكى از [ اشكالاتى ] كه يك كسى كه اطلاع از مسائل ندارد [ مطرح مىكند ] ، اين است كه اينها گفتهاند كه « چون كه بىرنگى اسير رنگ شد . . . » « 1 » . با اين كه آن شعر در اصل مربوط به اين باب نيست . آنها اصلًا توجّه هم نكردهاند كه آن شعر مربوط به اين باب نيست ، مربوط به حقيقت نيست . مربوط به جنگى است كه بين دو تا انسان واقع مىشود ؛ و مقصود او را چون متوجّه نشدهاند ، از
هامش
( 1 ) - مصرع اول اين بيت مولوى است :
« چون كه بىرنگى اسير رنگ شد موسيى با موسيى در جنگ شد »
( مثنوى معنوى ، ص 111 ، دفتر اوّل ، بيت 2467 )