جبرئيل را متنزّل مىكند . در آن قلب ، آن جلوهاى كه مىشود ، يك جلوهاى است كه تمام جلوهها را دارد . هم خودش اسم اعظم است ، هم متجلّى به جلوهء اسم اعظم . اسم اعظم خود اوست « نَحْنُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى » « 1 » ، و خود رسول اللَّه اسم اعظم است ، اعظم اسماست در مقام تجلّى .
بنابراين ، آنچه كه امشب صحبت شد ، يكى قضيهء سببيت بود ، كه نبايد ما مثل سببيتها حسابش كنيم و مثالش [ را ] هم نمىتوانيم پيدا كنيم الّا بعضى مثالهاى دوردست . و يكى هم « نقطهء تحت الباء » [ بود ] - اگر وارد شده باشد يك چنين [ تعبيرى ] - كه عرض كرديم .
يكى هم مراتب اسم بود : اسم ذات ، اسم در مقام صفات ، اسم در مقام تجلّى فعلى ؛ تجلّى ذات بر ذات ، تجلّى ذات بر صفات ، تجلّى ذات بر موجودات ، نه اين كه تجلّى بر موجودات ، تجلّىاى كه وقتى ما بخواهيم تعبيرش كنيم ، مىگوييم : وجودات ما . همان يك تجلّى است . يك نورى كه در آيينههاى متكثر [ است ] . باز مثال دوردستى است ؛ صد تا آينه را كه اين جا بگذاريد ، و نور شمس يا نور در آن منعكس مىشود ، به يك اعتبار مىگوييد : صد تا نور است ؛ نور ، نور آينه . نور آينه همان نور است ، منتها محدود است ، صد تاست ، لكن همان نور است ، همان جلوهء شمس است ، نور شمس است در صد تا آينه پيدا شده .
عرض كردم مثال دوردست است . جلوهء حق تعالى است در اين تعيّناتى كه هست ؛ تعيّنات ، نه اين كه يك تعيّنى باشد و يك نورى ، نور وقتى جلوهء فعلى بكند ، تعيّنات لازمهاش است .
هامش
( 1 ) - ر . ك : الكافي ، ج 1 ، ص 143 ، « كتاب التوحيد » ، « باب النوادر » ، حديث 4 .