قرآن يك حقيقتى است ، و اين حقيقت هم به قلب وارد مىشود .
[
سرّ قرآن و سرّ عالم
] قرآن سرّ است ، سرِّ سرّ است ، سرّ مستسرّ به سرّ است ، سرّ مقنّع به سرّ است « 1 » ، و بايد تنزّل كند ، بيايد پايين ، تا اين كه برسد به اين مراتب نازله . حتى به قلب خود رسول اللَّه كه وارد مىشد ، باز تنزّل بود ، يك تنزّلى كرده بود تا به قلب وارد مىشد . بعد هم از آن جا بايد نازل بشود تا برسد به آن جايى كه ديگران هم بفهمند . چنانچه انسان هم اينطورى است ، انسان هم سرّ و سرِّ سرّ است . ما يك [ ظاهرى ] از انسان مىبينيم عبارت از همين حيوانى كه هست . همين حيوان است [ و ] هيچ چيزى غير از حيوان نيست ؛ حيوانى بدتر از ساير حيوانات . لكن حيوانى است كه اين خاصيت را دارد كه مىشود برسد به انسانيت ، و برسد به مراتب كمال و كمال مطلق ؛ تا آنچه كه در وهم ما نيايد آن شود « 2 » ؛ پس عدم گردد .
آن مراتب همهاش سرّ است ، ظاهر همين است .
در همين عالم طبيعت هم از سرّ يك مسألهاى هست ، و آن اين است كه ما اجسام ( جواهر ) را نمىتوانيم ادراك كنيم ، هر چه را ما ادراك مىكنيم اعراض
هامش
( 1 ) - اين تعبير اقتباس است از روايت امام صادق عليه السلام كه مىفرمايد : « إِنَّ أَمْرَنا سرٌّ في سرٍّوسرٌّ مُسْتَسِرٌّ وسرٌّ لا يُفيدُه إلّاسرٌّ وسرٌّ عَلى سرٍّ وسرٌّ مُقَنَّعٌ بِسرٍّ » ؛ « همانا امر ما سرّ در سرّ است و سرّ بسيار پنهان و سرّى كه جز سرّ بهره ندهد و سرّى بر روى سرّى و سرپوشيده به سرّ » . ( بصائر الدرجات ، ج 1 ، ص 48 ، باب 12 ، حديث 1 )
( 2 ) - اقتباس از اين بيت مولوى است :
« بار ديگر از ملك پرّان شوم آنچه اندر وهم نايد آن شوم »
( مثنوى معنوى ، ص 512 ، دفتر سوم ، بيت 3905 )